نامه ای به اسفندیار منفردزاده

919

ماجرا از انجایی شروع میشود که رضا یزدانی خواننده ای که حضور جدی خود در عرصه ی موسیقی را مدیون مسعود کیمیایی ست با همکاری برخی از عوامل قدیمی من جمله اقای عبدی تصمیم به اجرای زنده موسیقی فیلمهای کیمیایی داشتند با درخواستی از سوی اسفندیار منفردزاده مواجه شدند که طی ان این اهنگساز بدلیل انچه -جداشدن راه خود از مسعود کیمیایی پس از ساخت فیلم سفر سنگ- خوانده بود از اجرای اثاری که وی برای فیلمهای کیمیایی ساخته بود اظهار نارضایتی کرد و از همین روی هم کیمیایی با احترام به خواست دوست قدیمی اش اجازه پخش این اثار که شامل فیلمهایی همچون قیصر- رضاموتوری و گوزنها میشد نداد.

 

در واکنش به همین اتفاق بود که سیدعبدالجواد موسوی روزنامه نگاری که نوشتن را با نشریات تند روی اصولگرا شروع کرد و بعد با گذر از جراید اهل اعتدال به قلم زنی در نشریات و رسانه های اصلاح طلب رسید با انتشار مطلبی به انتقادی نسبتا تند و تیز از اسفندیار منفردزاده پرداخت.

 

توجایی رو بستی که زخم نیست


نامه ای به اسفندیار منفردزاده

 

یه جاس که باید وایسی یه جاس که باید در ری اما خدا نکنه که جای این دوتا باهم عوض شه.(از دیالوگ های احمد در فیلم دندان مار)

اشاره: هفتم مرداد سالروز تولد مسعودکیمیایی است. خواستم به همین بهانه نامه ای بنویسم به او و چند گلایه دوستانه از او کنم. گلایه هایی که اگر با او چشم در چشم شوم محال است بتوانم به زبان بیاورم اما درنامه می شود گلایه کرد که دوست عزیز! شمایی که استاد سینمای رفاقت محوری پس چرا چند صباحیست سراغی از این پریشان احوال نمی گیری؟ چرا دوست جوانت را در اوج بحران هایی که فیل را هم از پای درمی آورد…می خواستم همین هارا بنویسم که خبرِ برگزاری کنسرتی از بهزاد عبدی منتشرشد. کنسرتی که قرار است این آهنگساز خوش ذوق و توانمند درآن گزیده ای از موسیقی فیلم های مسعود کیمیایی را اجرا کند. خبر خوبی بود و برای کسانی که با موسیقی قیصر و رضاموتوری و سرب و دندان مار خاطره دارند شعف برانگیز. هنوز مزه این خبر خوش زیردندانمان بود که نامه ای از اسفندیار منفرد زاده منتشر شد. نامه کوتاه بود و لحنی گزنده داشت. پیام دوست قدیمی این بود: من با شما همسو نیستم و به همین دلیل از شما تقاضا می کنم آثار مرا اجرا نکنید. اگر چه منفرد زاده سعی کرده بود خشمش را پنهان کند اما لحن نامه کاملا عصبی بود و پایانش هم تهدید آمیز که اگر به این تقاضا جواب مثبت داده نشود ممکن است با لحن دیگری با تو سخن بگویم. کیمیایی درپاسخ به نامه منفرد زاده گفت و گویی با یکی از خبرگزاری ها انجام داد و درنهایت ادب و احترام به دوست سابقش گفت اگرچه من کاره ای نیستم و این کار تماما برعهده آقای عبدی است اما من به احترام دوست قدیمی ام از آقای عبدی خواهش می کنم آثاری که متعلق به ایشان است را اجرا نکنند تا خاطر آقای منفرد زاده مکدر نشود. تا این جایش به من مربوط نبود. دعوای دورفیق قدیمی بود. و از آن مهم تر دعوای دو هنرمند بزرگ و قابل احترام که هرکدام شکل خودشان فکر می کنند. من داشتم کماکان به ثبت و ضبط گلایه هایم فکر می کردم. آن هم به شکلی که هم حرفم را زده باشم و هم یکی از عزیزترین دوستانم را از خودم نرنجانم. اما خوشبختانه یا متاسفانه آقای منفردزاده داستان را ادامه داد. منفردزاده در پیامی ویدئویی به کیمیایی دوباره همان حرف ها را تکرار کرد منتهی با اضافه کردن حرف هایی که حالا به من هم مربوط می شد. نه به شخص من، که به هرکسی که دارد در این آب و خاک نفس می کشد مربوط می شد. این بود که تصمیم گرفتم گلایه های دوستانه ام را در سینه مدفون کنم و به جای گلایه نه به دفاع از مسعود کیمیایی که به دفاع از همه کسانی که در این مملکت زندگی می کنند و دشنه و دشنام دوستان و دشمنان را به جان می خرند اما کار می کنند و کار می کنند و کار می کنند، قلم بردارم و نامه ای به اسفندیار منفرد زاده بنویسم. و نوشتم.

موسوی

استاد اسفندیار منفردزاده
سلام و درود

از مقدمه ای که درابتدای این نوشته آمد ناگفته پیداست با شما چگونه سخن خواهم گفت. با این حال بگذارید پیش از این که برویم سراغ اصل مطلب، سپاس صمیمانه خودم را از لحظات عاشقانه ای که شما برای ما رقم زدید اعلام کنم. از موسیقی بی نظیر قیصر و رضا موتوری و داش آکل و گوزن ها یاد کنم. موسیقی هایی که از ذهن خلاق و هنرمند شما بیرون آمد. صدا شد و در گوش های ما خوش نشست. ما آن ها را با گوش جان شنیدیم و اگرچه باشیر دربدن نشد اما قطعا خاطره اش با جان به در رود. تاثیر موسیقی های شما در آن فیلم ها کم از خود فیلم ها نبودند. اصلا یکی از دلایل ماندگاری آن فیلم ها همسنگ بودن همه اجزایش بود. کارگردانی و بازیگری و فیلمبرداری و موسیقی و هرآن چه به فیلم مربوط می شد در یک حد و اندازه بود. یادم هست آن قدر تحت تاثیر صدای زنده یاد فرهاد و موسیقی شما در رضا موتوری قرار گرفتم که درعالم نوجوانی وصیت نامه نوشتم و گفتم در مراسم ختم من این موسیقی را پخش کنید. هنوز هم آثار شما را عاشقانه دوست می دارم و اگرچه هیچ نسبتی با مواضع و آراء سیاسی شما ندارم اما برای آثارتان به شدت احترام قائلم و برخلاف شما که به حکم:
پیش چشمت داشتی شیشه کبود
زان سبب دنیا کبودت می نمود

همه عالم را از دریچه تنگ سیاست می بینید، به خوبی می توانم بین سیاست و هنر تفکیک قائل شوم و مواضع سیاسی یک آدم را با هنرش در نیامیزم و قضاوت هایم را آلوده به اغراض سیاسی نکنم.

شما متاسفانه چندان تحت تاثیر سیاست بازان قرار گرفته اید که دعاوی و احکامتان از هیچ منطقی جز شعارهای مهیج روزمره بهره ای نمی برد.

آقای کیمیایی با شما به حکم رفاقت و نان و نمک از سرِ مهر سخن گفت اما آن سخنانِ برادرانه و مهربانانه نه تنها در شما اثر نکرد که در پیام ویدئویی تان و گفت و گوی تلفنی ای که با یکی از شبکه های ماهواره ای داشتید بر نامهربانی و درشت گویی افزودید و نه تنها کیمیایی را که هرکسی را که در این آب و خاک نفس می کشد و کارهنری انجام می دهد تلویحا و تصریحا به همکاری با استبداد و سرکوبگران متهم کردید.

گفتید پس از سفر سنگ راهتان یکسره از کیمیایی جدا شد. او به سویی رفت و شما به سویی دیگر. شما حق انتخاب داشتید که روش و منش دیگری اختیار بفرمایید اما این سمت و سویی که از آن سخن می گویید را کجا باید سراغ گرفت؟

سمت و سوی کیمیایی به استناد آثاری که ساخته است و نوشته است و سروده است آشکار است و نیاز به شرح و تفسیر ندارد. هرآنچه بدان معتقد بوده بر پرده نقره ای و صفحات کاغذ ذیل عنوان فیلم نوشت و رمان و شعر موجود است و می توان بر سرِ آن چند و چون کرد اما شما چه کردید؟

کیمیایی در همان سال های نخست پیروزی انقلاب خط قرمز را ساخت و صراحتا موضعش را با شعارها و افقی که پیش روی همه ما بود روشن کرد. همان حکومتی که کیمیایی را به همکاری با آن متهم می کنید فیلم را توقیف کرد. بعد از آن بی مهریِ آشکار، کیمیایی نه پاپس کشید و نه لحن و عقیده اش را عوض کرد. سرب را ساخت و به همه یهودیان جهان تقدیمش کرد. دندان مار را ساخت و به جنگ و تبعات جنگ اشاره کرد.

ای کاش بتوانید فیلم پرسش و پاسخ کیمیایی را در جشنواره برلین تهیه کنید و ببینید چگونه دوست قدیمیتان در برابر دوربین های جماعت فرنگی از آرمان ها و عقایدش دفاع می کند. آرمان ها و عقایدی که در هیچ چارچوب رسمی و از پیش تعریف شده ای نمی گنجد. هم شرافتمندانه از تعرض به آب و خاکش دفاع می کند، هم کشورهای مدافع صدام را که اتفاقا آلمان ها هم یکی از آن ها هستند نکوهش می کند و هم از نقش سازنده روشنفکران مملکتش سخن می گوید. بعدها تجارت را می سازد که انگاری پاسخی است به شما و امثال شما که گمان می کنید صرف حضور در ایران که دعوی دوست داشتنش را دارید یعنی دفاع از استبداد.

به یاد دارید دیالوگ های فرامرز قریبیان را به جوانی که مدعی مبارزه با استبداد است: «چی یاد می گیری آقای پناهنده؟ پل سازی بیا پل بساز، جاده سازی بیا جاده بساز، دکتری بیا درد اونارو تسکین بده، مخالفی بیا مخالفت کن، مبارزی بیا اون جا مبارزه کن، بیا اون جا برو زندان، بیا اون جا بمیر. گارسونِ مبارز و پینه دوزِ مخالف و پناهنده یِ بیکار هیچ راهی به هیچ جا نمی برن.»

راستی شما در زمان پهلوی دوم چرا چنین احساسی نداشتید؟ چرا فکر نمی کردید زیستن در سایه ژاندارم منطقه و همسرِ هنر دوستش و اجرای موسیقی در سالن هایی که مزین به نام و عکس اعلی حضرت و علیا حضرت است مشروعیت بخشیدن به یک حکومت دیکتاتوری است؟ همان حکومتی که دوستانِ چپ گرای شمارا در تپه های اوین بدون محاکمه به گلوله بست. ممکن است بگویید آن ها دست به مبارزه مسلحانه زده بودند و شما دیگر به آن روش مبارزاتی معتقد نیستید. سَلّمْنا. غلامحسین ساعدی که دست به اسلحه نبرده بود، چرا حکومتِ غیر مستبد شاهنشاهی یک سال او را به بدترین شکل ممکن شکنجه کرد؟ چرا شکمش را با میخ دریدند و دندان های سالمش را کشیدند و آن قدر با کابل کف پاهایش را نوازش دادند که تا آخر عمر از اثرات آن در رنج بود. چرا آن روزها نگفتید اجرای موسیقی در چنین رژیمی یعنی مشروعیت بخشیدن به حکومتی که روشنفکران و نویسندگانش را به بند می کشد.

شما که امروز سنگ ستاربهشتی را به سینه می زنید و عوام فریبانه می گویید درصورتی حاضر به اجرای موسیقی در ایران هستید که در ردیف اول سالن مادر ستار بهشتی نشسته باشد چرا آن روزها نگفتید به شرطی موسیقی اجرا می کنید که در ردیف اول سالن خانواده های کشته شدگان تپه های اوین و میدان ژاله نشسته باشند. گفتنش که ضرری نداشت. می گفتید تا ببینید چه چیزی عایدتان می شود.

لافِ در غریبی که بهایی ندارد، روی تمبک بی پوست همه شیرخدان. از ستار بهشتی دفاع کردن آن هم هزاران فرسخ دور از این سرزمین که هنری نیست،فرمود گواه عاشقِ صادق در آستین باشد. صاحبِ این قلم بارها و بارها در دفاع از ستار بهشتی و برخورد نامنصفانه و نابخردانه با او و خانواده اش نوشته است. بارها و بارها، در همین مطبوعات و رسانه های داخل کشور. با اسم و امضا. من که باشم، خیلی های دیگر در همین مملکت مانده اند و حرفشان را زده اند و تاوان های بسیار سنگینی هم داده اند. منتی هم بر کسی ندارند. مثل شما دعوی مبارزه با استبداد را هم ندارند.

مملکتشان را دوست دارند و معتقدند برای رسیدن به فردایی بهتر باید حرف حق را به گوش آن ها که باید رساند، رساند. حق طلبی و عدالتخواهی هم در همه جای دنیا تاوان دارد. باید تاوانش را داد. یکی این تاوان را با حبس می دهد یکی با تعطیلی نشریه اش و گرسنگی و بیکاری را به جان خریدن. یکی هم مثل دوست قدیمی شما بیش از سی سال می ماند و حرفش را با لطایف الحیل بسیار به گوش اهلش می رساند. به فیلمش درجه جیم می دهند، در بدترین فصل اکرانش می کنند، در تمامی جشنواره ها نادیده اش می گیرند، در روزنامه های رسمی کشور اول تا آخر خودش و خانواده اش را می گویند، تندروهایِ خودارزشی پندارِ داخلی او را به همکاری با خانواده سلطنت متهم می کنند و برادران تنی اپوزسیون آن ها در خارج کشور او را به مخوف ترین جنایات نسبت می دهند. اما او چه می کند؟ می ماند و اعتراض را می سازد. آن هم در اوجِ دوقطبی شدنِ جامعه. هم حادثه کوی دانشگاه را به تصویر می کشد و گروه های فشار را رسوا می کند و هم فعالیت های مشتی سیاست زده را که گمان می کنند همه مشکل مملکت را می توان با روزنامه حل کرد به ریشخند می گیرد. و این همه را به زبان هنر ثبت و ضبط می کند تا هم اکنونیان و هم آیندگان بدانند بر این سفره بلا بر ما چه ها رفته است. اما شما چه کردید؟

از سفر سنگ تا به امروز قریب به چهار دهه می گذرد، شما در این سال ها چه کردید؟ جز فخر فروختن به آثاری که همه آن ها بدون استثنا با اسم مسعود کیمیایی گره خورده است چه دارید که هویت شما را تعریف کند؟

در این چهار دهه جز اثری که چندی پیش با صدای گلشیفته فراهانی منتشر کردید و درحقیقت نه یک اثر موسیقایی که بیشتر به یک شوخی بی مزه شباهت داشت چه چیز دیگری به کارنامه هنری خود افزوده اید؟

شما چهاردهه است که به اعتبار موسیقی هایی که برای قیصر و رضاموتوری و داش آکل و گوزن ها ساخته اید، دارید قدر می بینید و بر صدر می نشینید. بی تعارف هیچ موسیقی دندانگیر دیگری به جز کارهایی که برای کیمیایی ساخته اید در حوزه موسیقی فیلم از شما کسی به خاطر ندارد. با این همه تا امروز به اعتبار همان چند اثر و چند آهنگی که برای زنده یاد فرهاد تنظیم کردید و به احتمال قریب به یقین با متر و معیارهای امروزی تان او را هم باید در زمره تحکیم کنندگان و همکاران حکومت استبدادی قرار دهیم، همه حرمت شما را حفظ کرده اند. هیچ کس مانع انتشار آثار شما نشده. در رسانه های رسمی جمهوری اسلامی هم همواره از شما با احترام یاد می شود. شما حق دارید هرجور که دلتان می خواهد درباره حکومتی که آن را نمی پسندید سخن بگویید. حق دارید درباره خودتان حماسه ها بسازید و از عقاید سیاسی تان تعریف و تمجید کنید اما حق ندارید کسانی را که ماندن در این سرزمین را به مهاجرت به ینگه دنیا ترجیح داده اند و می خواهند به هر قیمتی که شده در کنار هم وطنانشان باقی بمانند و کار کنند سرزنش کنید.

حساب آن ها که از سرِ اضطرار سرزمین آبا و اجدادی شان را ترک کردند جداست اما شما که به اختیار و با آن همه دعوی چپ گرایی به مهدِ سرمایه داری گریختید حق ندارید هنرمندانی را که ماندن در جنگ و آشوب و تحریم را به لس آنجلس نشینی ترجیح داده اند سرزنش کنید و از آن بدتر از مادری داغدیده که فرزند جوانش قربانی جهل مشتی بی خرد شده استفاده ابزاری کنید. مادرِ ستار بهشتی داغدارتر از آن است که بتوان زخم های بی شمارش را با موسیقی شما التیام بخشید.

راستی شما وقتی در لس آنجلس آهنگ های شیش و هشتی اجرا می کردید و احتمالا به زعم خودتان در حال مبارزه با رژیم استبدادی بودید ردیف اول سالن را چه کسانی پر می کردند؟ به وَلایِ علی دلم نمی آید با شما به زبان طعن و تسخر سخن بگویم وگرنه خودتان هم خوب می دانید آن قدرها هم که دعوی می کنید پاکیزه زندگی نکرده اید که بگذاریم و بگذریم.

واما کلام آخر. شما نه به لحاظ حقوقی و نه به لحاظ عرفی و شرعی صاحب آن آثار نیستید. اگر آقای کیمیایی درعالم رفاقت می خواهد از حق خود بگذرد صاحب اختیار است اما آقای عبدی حق ندارد مخاطبانی را که برای شنیدنِ آثار موسیقی فیلم های کیمیایی به سالن می روند ناامید برگرداند. آن ها می آیند که موسیقی فیلم های کیمیایی را بشنوند و نه آثار اسفندیار منفرد زاده را. مگر شما وقتی موسیقی فیلم های کیمیایی را درجایی اجرا می کنید از او اجازه می گیرید؟ مگر وقتی فیلم های کیمیایی را دم به دقیقه شبکه های ماهواره ای پخش می کنند از او اجازه می گیرند؟ خودتان هم خوب می دانید که این حرف ها بهانه است و ماجرا از اساس چیز دیگری است. پس لطف کنید و به جای این همه این در و آن در زدن مرهم را درست جایی بگذارید که زخم است.

فرصت تبلیغات

تبلیغات متنی

استخدام در وب نگین
 
   

کانال اختصاصی وب نگین در تلگرام

یک نظر

پاسخ