در خیابان شریعتی تبریز یا همان شهناز قدیم، گورستانی وجود دارد به نام گورستان ارامنه. این‌جا بخشی از محله ارمنی نشین “بارون آواک” یا به قول تبریزی‌ها “بارناوا” است که از اواسط سده نوزدهم میلادی، مردگان ارمنی را در آن به خاک می‌سپردند.

در جایی از گورستان، جوانی به خاک سپرده شده که گرچه نشان مزارش زیر چرخ دنده‌های زمان و در سکوت دنیای مردگان از میان رفته  اما خاطره جان فشانی‌اش در راه آزادی ایرانیان نه چیزی است که از صحیفه تاریخ  این سرزمین محو شود.

داستان این جوان به صد و دو سال پیش بازمی‌گردد، به روزهای دهشتناک و دلهره آور تبریز که احمد کسروی، نویسنده تاریخ مشروطه ایران، آن را چنین وصف می‌کند:

” از دهه نخست فروردین [۱۲۸۸ خورشیدی] نشان گرسنگی میان مردم پدیدار شد. کسانی با رخساره‌های کبود پژمرده و چشم‌های فرورفته دیده می‌شدند…. هوا امسال بخوشی می گذشت و در این هنگام سبزه‌ها سرافراشته بود. کم کم گرسنگان به سبزه‌خواری پرداختند. به باغها ریخته، گیاه‌های خوردنی بویژه یونجه را چیده، می خوردند. از این زمان تا سی و چند روز دیگر که راه‌ها باز شد، یونجه خوراک بینوایان بود… تا سالها داستان یونجه خوردن در تبریز بر سر زبان‌ها بود.”

این حال و روز مردمی بود که در محاصره قوای دولتی گرفتار آمده بودند اما گرسنگی را در راه آزادی به هیچ می‌گرفتند. همان روزها یک مجاهد ارمنی خطاب به تبریزیان گفته بود: “ملت! آج سگز آزاد سگز.” مردم! گرسنه‌اید ولی آزادید.
یک سال پیش‌تر در خرداد سوزنده تهران و در صحن بهارستان، نهال نوپای آزادی‌خواهی زیر سم اسبان قزاقان روس لگدمال شده بود. در آن روزهای دهشتناک – آن گونه که یک شاهد انگلیسی نقل کرده- “اروپا رفتگان با یقه سفید آهاردار، آخوندها با عمامه سفید، سیدان با عمامه سبز و سیاه، کلاه نمدیان، دهقانان، کارگران و عبا پوشان بازاری”  دست در دست،  پای دیوارهای “کعبه آمال”  خویش ایستادند و پوست و گوشت خود را سپر بلای مجلس شورای ملی  کردند. اما پوست و گوشت در برابر گلوله توپ چه می‌تواند کرد؟

سنگر آزادی فروریخت؛ طباطبایی و بهبهانی دو پیشوای بزرگی را که مشروطه خواهان “سیدین سندین و آیتین حجتین” می‌خواندند، ریش کشان و دشنام گویان به باغ شاه بردند تا از آن جا به تبعید بفرستند؛ صوراسرافیل روزنامه نگار و ملک المتکلمین خطیب را در برابر چشمان محمد علی شاه  خفه کردند؛ سلطان العلمای خراسانی، سردبیر روزنامه روح‌القدس را در چاه انداختند و جمال الدین واعظ اصفهانی را به همدان فرستادند تا همان جا خلاصش کنند! سرنوشت آنانی که موفق به فرار نشدند یا مرگ بود یا محبس یا تبعید.

ملک‌المتکلمین، آن گاه که به مسلخ می‌رفت، با آوازی رسا سرنوشت شاه مستبد را پیش بینی کرده بود:
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
تا خود چه رسد خذلان بر قصر ستمکاران

چرخ روزگار را که انتقام همه آن یقه سفیدان و عمامه داران و کلاه نمدیان و عباپوشان را به دست تبریزیان سپرد. حالا که دست تطاول استبداد بر مجاهدت آن همه روشنفکران و روحانیان و بازاریان و کارگران و دهقانان سایه افکنده بود، نوبت تبریزیان بود که در راه آزادی، گرسنگی را به جان بخرند و بر گرد دو  پیشوای بزرگ خویش فراز آیند: ستارخان، لوطی و دلال اسب و کدخدای محله امیرخیز و باقرخان، لوطی خشت‌مال و کدخدای محله خیابان.

داستان مجاهدات اینان داستانی است درازدامن. راستی را که از لحظه لحظه آن روزها چه قصه‌ها می‌توان گفت و چه کتاب‌ها می‌توان نوشت؛ همه سرشار از حماسه، همه آکنده از غرور! از آن میان اما، یک داستان شنیدینی‌تر است. داستانی که قهرمانش از راهی بس دور و از سرزمینی ناشناخته آمده بود: آمریکا.

تقدیر روزگار بود  که مسیر زندگی‌اش از فرسنگ‌ها دورتر از میهنش بگذرد تا به قول احمد کسروی به آذربایجان بیاید “یک تیری بیندازد با یک تیری هم از پا بیفتد” و تبریزیان را به خروش آوَرَد.

هاوارد باسکرویل (شهید امریکایی) که بود

هوارد باسکرویل ، ﻣﻌﻠﻢ ۲۳ ﺳﺎﻟﻪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ ۱۹۰۸ ﺑﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻤﻮﺭﯾﺎﻝ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﺟﻬﺖ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪ . ﻭﺭﻭﺩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﻘﺎﺭﻥ ﺑﺎ ﺩﻭﺭﻩﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﯽ ﺷﺎﻩ قاجار ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ، ﻣﺠﻠﺲ را ﺑﻪ ﺗﻮﭖ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺍﺳﺎﺱ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﭼﯿﺪ ﻭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺳﺘﺒﺪﺍﺩ ﺻﻐﯿﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﺩ .

آخر خیابان شهناز سابق و شریعتی این روزهای تبریز، روبه‌روی کنسولگری سابق ایالات متحده آمریکا که بعد از انقلاب به نیروی انتظامی رسید و اکنون تالار پذیرایی است و بیمارستان آمریکایی‌های مقیم تبریز که این روزها دانشکده پرستاری شده است، دیوار آرامگاه آشوری‌های تبریز است؛ دیواری که روزهای انقلاب به روایت اهالی محل، میزبان شعارهای ضدآمریکایی بود، دیواری که برخی‌ها آن سال‌ها از آن بالا رفتند و شعار ضد استبدادی دادند، دیواری که آن سویش آمریکاییِ آزادی‌خواهی دفن شده که دوشادوش ایرانیان برای برقرار نظام مشروطه جنگید، هرچند انگار خود آمریکایی‌ها هم یادشان رفته بود که باید راه باسکرویل را می‌رفتند.
هاوارد باسکرویل در سال ۱۸۸۵ در نبراسکای آمریکا در نورث‌پلات به دنیا آمد. در سال ۱۹۰۳ وارد دانشگاه پرینستون شد، در سال ۱۹۰۷ تحصیلاتش را در این دانشگاه به اتمام رساند و بنا به دعوت مدرسه «مموریال‌اسکول» یا «مدرسه یادگار» که بعدها به مدرسه «پروین» تغییر نام داد و اکنون ساختمان آن در داخل دبیرستان دخترانه توحید خیابان شریعتی قرار گرفته، برای تدریس راهی تبریز شد. باسکرویل معلم تاریخ عمومی بود؛ اما بعدها به درخواست شاگردان ارشد و برخی همکارانش مانند سیدحسن شریف‌زاده که از مبارزان مشروطه بود و در این مدرسه عربی تدریس می‌کرد، حقوق بین‌الملل نیز تدریس کرد.

ﺑﺎﺳﮑﺮﻭﯾﻞ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺩﺭﺱ ﻣﯽﺩﺍﺩ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺷﺮﯾﻒﺯﺍﺩﻩ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻞ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ .

ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺳﺘﺎﺭﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﻗﺮﺧﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻋﺎﺩﻩ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ﺑﻪ ﭘﺎﺧﺎﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺩﺳﺘﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻓﻮﺝ ﻧﺠﺎﺕ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪ . ﺑﺎﺳﮑﺮﻭﯾﻞ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﻩ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻧﻘﺎﻟﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺸﻖ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ . ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺳﯿﺪ ﺣﺴﻦ ﺷﺮﯾﻒﺯﺍﺩﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﯾﺎﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺎﺳﮑﺮﻭﯾﻞ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻨﻘﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﺴﺮ ﮐﻨﺴﻮﻝ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﻒ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺟﺪﺍ ﺷﻮﺩ ، ﺿﻤﻦ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﭘﺎﺳﭙﻮﺭﺗﺶ ﮔﻔﺖ :

«ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺯﺍﺩﮔﺎﻫﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻕ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ .»

ﺍﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭ ۳۰ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ۱۲۸۸ ﺩﺭ ﻧﺒﺮﺩ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻭ ﻓﻮﺝ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺭ ﮔﺮﻓﺖ ، ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﺷﻠﯿﮏ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ . ﻣﺮﮒ ﺑﺎﺳﮑﺮﻭﯾﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼﻫﺎ ﺳﺨﺖ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ، ﺗﺸﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺑﺎﺷﮑﻮﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﺭﻣﻨﯽﻫﺎﯼ ﺗﺒﺮﯾﺰ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ .

شهادت باسکرویل:

او روز آخر فروردین ۱۲۸۸ در جریان درگیری میان نیروهای فوج نجات و نیروهای حکومتی تیر خورد و درگذشت. پس از کشته‌شدن باسکرویل، جسدش را به خانه خانواده ویلسون مدیر مدرسه مموریال منتقل کرده و برای مراسم تدفین آماده کردند. تاجری که برای آراستن تابوت باسکرویل پارچه آورده بود، به آنی ویلسون گفت: «ما می‌دانیم که او جان خود را برای ما داد». در مراسم تشییع جنازه، ‌هزاران نفر از مردم تبریز و هم‌رزمان باسکرویل شرکت کردند.
شفق، این مراسم را چنین شرح داده است: «در کلیسای آمریکایی در اثر ازدحام مردم جا نبود و در مسیر تشییع جنازه جمعیت غریبی بود، جنازه میان صفوف مجاهدین و در پیشاپیش شاگردان و سربازان او رو به گورستان آمریکایی حرکت داده شد. اولیای مدرسه مموریال و شخصیت‌های آمریکایی نیز در صف مشایعین بودند. ‌هزاران تن دورتادور فضای گورستان را گرفته بودند».
کنسول وقت انگلستان در تبریز، آلبرت چارلز راتیسلاو، درباره این مراسم گفته است: «تشییع جنازه وی مراسمی کاملا تأثیرگذار بود و بسیاری از اعضای انجمن آذربایجان در آن شرکت نمودند و حتی در کلیسای آمریکایی حضور یافتند تا احترام و قدردانی خود را نسبت به باسکرویل نشان بدهند که در چنین بستر داغی از تعصب دینی در تبریز کاملا کم‌سابقه بود».
سیدحسن تقی‌زاده، یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی، در این مراسم گفت: «آمریکای جوان، باسکرویلِ جوان را فدای مشروطه جوان ایران کرد».
احمد کسروی شاهد عینی حوادث دوران مشروطه در تبریز هم در‌این‌باره می‌نویسد: «… چون او میهمان به شمار می‌رفت، هرکسی از شنیدن مرگش اندوهگین و پژمرده می‌شد. به این لحاظ بر آن شدند که جسد کشته را با تجلیل و شکوه بسیاری به خاک بسپارند. با آنکه گرسنگی همه را آزرده ساخته و در این روزها آگاهی‌های مدهشی از سرحد جلفا می‌رسید، در بند اینها نشده خواستند روان جوان آمریکایی را از خود خشنود سازند… سراسر راه را از شهر تا گورستان مجاهدین، این‌سو و آن‌سو رده کشیده با تفنگ‌های وارونه ایستادند. شاگردان باسکرویل و دسته فدائیان او، ارمنیان، گرجیان، آمریکاییان و همه آزادی‌خواهان از بزرگ و کوچک با دسته‌گل بر دست، پیرامون جنازه را گرفته روانه شدند… پس از آنکه او را به خاک سپردند و نشست به یاد او انجام شد؛ انجمن ایالتی آذربایجان می‌خواست پولی به آمریکا برای مادر پیر باسکرویل بفرستد؛ ولی دکتر وانیمان (والمان) که ریش‌سفید آمریکایی‌ها در تبریز بود، خرسندی نداد… و قرار شد تفنگ رزمی باسکرویل را که به هنگام کشته‌شدن در دستش بود، به رسم یادبود برای مادر پیرش بفرستند».
چندی بعد، ستارخان تفنگ باسکرویل را که نام و تاریخ کشته‌شدنش روی آن حک شده و در پرچم ایران پیچیده شده بود، به انضمام عکسی از افراد فوج نجات، برای خانواده‌اش فرستاد. اما از سرنوشت فرشی که زنان تبریزی با تصویری از باسکرویل بافته بودند تا برای مادر او بفرستند، هیچ‌گاه خبری نرسید. فرشی که گفته می‌شود به دست مادر باسکرویل نرسید و هنوز هم معلوم نیست چه بر سر آن آمده است و تنها عکسی از این فرش، در دست مشروطه‌خواهان تبریزی وجود دارد. مهم‌تر از قالیچه، تصنیفی است که مانند بسیاری ترانه‌های دیگر که نسل‌به‌نسل و سینه‌به‌سینه نقل می‌شود، نام سراینده‌اش مشخص نیست: سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی/ ما را ز سر بریده می‌ترسانی؟/ ‌گر ما ز سر بریده می‌ترسیدیم/ در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
باسکرویل در قبرستان آمریکایی‌های تبریز – که بعدها به قبرستان آشوری‌ها معروف شد- به خاک سپرده شد؛ ولی به دلیل اشتباه لفظی در کتب تاریخی نام این مکان گورستان ارامنه ذکر شده است و به‌دلیل همین اشتباه است که بسیاری از مردم برای یافتن اثر و نشانی از مزار باسکرویل، به آرامگاه ارامنه تبریز می‌روند و دست خالی بازمی‌گردند.  اما اگر برای یافتن مزار این مشروطه‌خواه آمریکایی‌تبار، به آرامگاه قدیمی آشوریان تبریز برویم، وقتی از دیوار چند متری قبرستان آشوری‌ها که در فهرست آثار ملی ثبت شده، عبور کنیم، یک سنگ قبر قدیمی کنار همان درختی که تقی‌زاده و عارف قزوینی یک روز کنار آن قرار گرفته‌اند، خودنمایی می‌کند. برای رسیدن به قبر آزادی‌خواه آمریکایی باید از قبر خلبان آمریکایی که از روی سنگ قبرش دیگر نمی‌توان نامش را تشخیص داد، عبور کرد، از قبر کنسول انگلیس و همسرش که تنها یک سنگ یک‌متری از آن باقی مانده و جز نگهبان قبرستان کسی نمی‌داند زیر این سنگ، تابوت کنسول و همسرش است و البته از قبر دکتر والمان -همان ریش‌سفید آمریکایی که در مراسم تشییع باسکرویل بود- باید عبور کرد.
سنگ مزار باسکرویل در کنار درختی که به یاد او در کنار قبرش کاشته شد و هنوز همان‌جاست، باقی مانده است. اما دیگر قبرستان رونق آن صد و چند سال گذشته را ندارد. حالا می‌توان حس کرد اینجا دیگر واقعا خاک مرده پاشیده‌اند. حالا این قبرستان انگار شبیه همان تابلوفرش شده، مثل تمام صفحه‌های تاریخ فراموش‌شده؛ تنها چند عکس از آن باقی مانده، از همین سنگ، از همین درخت. باسکرویل مانند تابلوفرشش در لابه‌لای صفحه‌های روزگار و روزمرگی مردم گم شده است؛ مثل همین قبرستان که در آن دفن است و همه دنبال سنگ قبرش در قبرستان ارامنه می‌گردند نه قبرستان آشوری‌ها.  حالا تنها نشانی که از معلم آزادی‌خواه آمریکایی در تبریز به‌جا مانده، مجسمه نیم‌تنه‌ای برنزی است که در خانه مشروطه، قرار دارد. این مجسمه در دوران ریاست‌جمهوری سیدمحمد خاتمی، پرده‌برداری شد. در آن زمان بحث‌هایی درباره ادای احترام به یک آمریکایی وجود داشت، ولی با وجود انتقادها علیه گذاشتن تندیس نیم‌تنه باسکرویل در خانه مشروطه، مردم تبریز از این اقدام پشتیبانی کردند. زیر این مجسمه برنزی، این جمله به فارسی نوشته شده است: «هوارد سی باسکرویل. او یک وطن‌پرست، یک تاریخ‌ساز بود». عده‌ای در آمریکا پیشنهاد کرده‌اند که ۱۹ آوریل، سالروز کشته‌شدن هوارد باسکرویل را به‌عنوان «روز دوستی ایرانیان و آمریکایی‌ها» بنامند. در سالگرد کشته‌شدن باسکرویل در سال ۲۰۱۴، آلن ایر، سخنگوی فارسی‌زبان وزارت خارجه آمریکا، در صفحه فیس‌بوک خود از باسکرویل به‌عنوان یک شهید یاد کرده بود.

در همین‌باره بخوانید: نقد و بررسی کتاب «قهرمان امریکایی در ایران» بمناسبت صدمین سالمرگ هاوارد باسکرویل که در نشریه نیویورک تایمز منتشر شد.

آلبوم تصاویر کمتر دیده‌شده از هاوارد باسکرویل:

 

 


مطالب مرتبط:

سوال مهم ایرج افشار در اواخر سال ۱۳۵۹: چرا انقلاب مشروطه پا نگرفت؟

مورگان شوستر امریکایی که بود؟ چه خدمتی به ما کرد؟

حماسه‌سازی زنان تبریز در انقلاب مشروطه

اظهارات زیباکلام نشست «جنبش مشروطه؛ شکست یا انحراف»


مطالب محبوب سرویس تاریخ:

 

پایان یک پادشاه

بیژن مومیوند در مجله آسمان شماره ۴۳، ۲۳ دی ۱۳۹۱ گزارشی از چندوچون سقوط خاندان سلطنت پهلوی در ایران نوشته که بد ندیدیم به…

رحیم ایروانی ؛ مردی که کفش‌های ما را ملی کرد

انقلاب که می‌شود گاهی تروخشک باهم می‌سوزند. در فضای ملتهب انقلاب چنان خشمی وجود مردم ایران را فراگرفته بود که کوچکترین مماشاتی را با…

«شهر نو» و تاریخچه گره خورده جنسیت و سیاست

فرزانه ابراهیم زاده عضو جداشده ی تحریریه ی شرق گزارشی در مورد یکی از جنجالی ترین محلات پایتخت ایران را در مجله روشن اینگونه…

مهدی بازرگان به روایت دخترش فرشته

فرشته، سومین فرزند و دومین دختر مهندس مهدی بازرگان است. دیگر فرزندان او به ترتیب سن، زهرا، عبدالعلی، فتانه و محمدنوید هستند. روزنامه شرق نوشت؛ نخستین…

محمدعلی فروغی: انگلوفیل، روشنفکر و ادیب ِ محافظه کار

اشاره: شادی معرفتی در هفته نامه صدا در گزارشی به زندگی و خدمات مردی پرداخته یک پایش در بلوای سیاست و پای دیگرش در…

اولیا مخدره، یا: اشرف پهلوی چرا بدنام بود؟

اشرف پهلوی ۱۷ دی‌ماه ۱۳۹۴ پس از ۹۷ سال درگذشت. وی را بسیاری یکی از بدنام‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر می‌دانند. زنی که از امتیاز…

فرصت تبلیغات

تبلیغات متنی

استخدام در وب نگین
 
   

کانال اختصاصی وب نگین در تلگرام

پاسخ