ترانه علیدوستی,ترجمه های ترانه علیدوستی,اورهان پاموک,کتابها ترانه علیدوستی,نیکول کراوس,تاریخ عشق نیکول کراوس

تاریخ عشق

  • نویسنده: نیکول کراوس
  • ترجمه: ترانه علیدوستی
  • نشر: مرکز
  • قیمت: ۲۰ هزار تومان
  • آیا بخوانیم؟ راستش چه بگوییم؟ کاملا سلیقه ای است. بعضی ها عاشق کتابش شدند و بعضی ها مدام غر زدند که این کجایش تاریخ عشق بود؟ در هر صورت انتظار ادبیات با کیفیت کلاسیک را نداشته باشید.

باز هم عشق ترانه علیدوستی پر سروصدا شد

این دومین ترجمه ای است که از ترانه علیدوستی منتشر شد و در چند ماه به چاپ چهارم رسید. سوال این است که دلیل این استقبال صرفا به خاطر اسم ترانه علیدوستی است؟ راستش شاید نتوان به این راحتی جواب مثبت داد. کم و بیش دیگران درباره توانایی او در ترجمه صحبت می کنند. اگر خودتان هم کتابخوان هستید وقتی ترجمه «رویای مادرم» از الیس مونرو یا حتی همین کتاب «تاریخ عشق» را به دست بگیرید حتما متوجه می شوید که بیخود نه مخاطب را گیج می کند و نه جمله هایش گنگ و نامفهوم است. هر چند شهرت اسم او را هم نباید نادیده گرفت.

علیدوستی این بار سراغ چه کتابی رفته است؟ کتابی که با تلخی فکر کردن به مرگ شروع می شود. دقیقا با این جمله «آگهی فوتم را که بنویسند فردا یا پس فردا در آن خواهند گفت از لئو گورسکی آپارتمانی پر از کثافت به جا مانده است.» بعد با این افکار دلهره آور ادامه پیدا می کند که بعد از مرگم چه کسی برای اولین بار مرا خواهد دید؟ اصلا نکند جنازه ام چند روزی در آپارتمان بماند؛ درست مثل همسایه ام… حالا این آقای کورسکی کیست؟

«لئوپلد گورسکی مردنش را از ۱۸ آگوست ۱۹۲۰ آغاز کرد. وقتی راه رفتن می آموخت مرد. وقتی پای تخته می ایستاد مرد و یک بار هم وقتی سینی بزرگی در دست داشت. وقتی امضای جدیدی تمرین می کرد مرد. تنها مرد، چون خجالت می کشید که به کسی زنگ بزند. به یاد آلما مرد یا وقتی دیگر نخواست یادش را بکند.»

خلاصه، در همان ابتدای «تاریخ عشق» با مردی مواجهید که دارد به نوعی روایت های اول شخص خودش را از مرگ می گوید. کمی که جلوتر می رویم، نوشته های صفحات متفاوت از دیگر کتاب ها می شود. در بعضی از صفحات فقط دو کلمه نوشته شده و در بعضی کلی نمودار.

«تاریخ عشق» روایت مردی است که نویسنده و آواره جنگ که عاشق دختری با نام «آلما» بوده. حالا با خواندن کتاب متوجه ارتباط این چند حلقه پیچیده خواهید شد؛ ارتباط آقای نویسنده و کتاب «تاریخ عشق» و نام آلما و آن جمله ای که در صفحه ۴۱ کتاب آمده که «به دنیا که آمدم، مادرم اسمم را از روی تمام دختران کتابی گذاشت که از پدرم هدیه گرفته بود؛ کتاب تاریخ عشق».


علی بزرگیان در ماهنامه اندیشه پویا به سراغ ترانه رفته تا از او درمورد چند و چون دیلماج شدن و ترجمه ی این کتاب سئوال بپرسد:

 گفت و گو با ترانه علیدوستی، بازیگری که مترجم شد؛ به بهانه ترجمه رمان «تاریخ عشق».

اگر بازیگری یکی از مشاغل جذاب دنیا به شمار می رود اما گویا نویسندگی چیزی از آن کم ندارد. نشانه اش هم دست به قلم بردن بسیاری از آرتیست های سینماست. جدا از بازیگرانی که شعر و داستان نوشته و منتشر کرده اند، بازیگرانی هم بوده اند که حرفه ترجمه را آزموده اند. قدیمی ترین شان نیکی کریمی است که با ترجمه خاطرات مارلون براندو با عنوان «آوازهایی که مادرم آموخت»، کار ترجمه را آغاز کرد و با ترجمه رمان «نزدیکی»، نوشته حنیف قریش، آن را ادامه داد و پس از آن دو رمان دیگر را نیز به فارسی برگرداند. در کنار او نگار جواهریان هم بوده با ترجمه نمایش نامه هایی از هارولد پینتر.

در کنار این دو، ترانه علیدوستی است که در ماه های پایانی سال ۹۴ دومین ترجمه اش با عنوان «تاریخ عشق» منتشر شد. از او پیش از «تاریخ عشق»، ترجمه مجموعه داستان «رویای مادرم»، نوشته آلیس مونرو، را خوانده بودیم. ترانه علیدوستی تاکنون درباره نویسندگی و ترجمه هایش گفت و گو نکرده بود و حالا انتشار «تاریخ عشق» فرصت مناسبی بود که سراغش برویم تا از علاقه اش به نوشتن و ترجمه بگوید؛ علاقه ای که از سال های دور همراهش بوده و آن طور که خود می گوید می خواهند به صورت جدی آن را ادامه دهد.

ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

گفت و گو با ترانه علیدوستی از همین علاقه اش به نوشتن آغاز شد. دلبستگی ای که آن گونه که می گوید از بچگی به همراه داشته است: «در کودکی، با توجه به این که پدر و مادرم اهل کتاب بودند، من نیز خیلی زود جذب کتاب شدم. کتاب زیاد می خواندم. هر جور داستانی از «تام سایر» گرفته تا «بربادرفته» و داستان های چخوف. قوه تخیل نسبتا قوی ای هم داشتم. دفتری داشتم که در آن داستان های کوتاه جن و پری می نوشتم. یک جور رمان بلند عاشقانه هم داشتم که هیچ وقت تمام نمی شد و با سال به سال بزرگ تر شدنم وقایعش بنا به اقتضای سنم تغییر می کرد. خود را در آینده می دیدم که نویسنده شده ام.

از سال ۸۳ سعی کردم نوشتن را به شکل جدی پی بگیرم و شروع کردم به نوشتن یک سری داستان خیلی کوتاه. آن سال ها محمد رحمانیان و مجید اسلامی کسانی بودند که داوطلبانه نوشته های من را می خواندند و کمکم می کردند.  رحمانیان- که آن موقع هنوز همکاری ام را با او شروع نکرده بودم- هفته ای یک بار وقت می گذاشت و من می رفتم دیدنش، فارغ از محتوای قصه ها، آن ها را بلند می خواند و جلوی چشمم ویرایش می کرد و با این کار به نوعی کارکردن با نثر را یادم می داد. نهایتا مجموعه داستانی از آن تلاش ها درآمد که دوتای شان آن زمان در مجله «هفت» منتشر شد. با توقیف این مجله در زمستان آن سال، سومین داستانم با نام «بیلچه و خاک» که قرار بود در هفت منتشر شود، در سالنامه مجله فیلم چاپ شد.

همان سال وبلاگی راه انداختم به نام «اسپاتلایت» و تلاش  کردم نوشتن را بیش تر وارد روزمرگی ام کنم و به اصطلاح دستم را در نوشتن گرم کنم. در همان دوره مجموعه داستان هایم را به نشر مرکز دادم. اما جناب رمضانی که آن زمان اولین دیدارم با ایشان بود نه تنها داستان ها را چاپ نکرد که شدیدا آن ها را کوبید. پس از آن به نوشتن حساس شدم. و درواقع شاید هم از آن ترسیدم. این سختگیری در کنار چندین فاکتور بیرونی نوشتن را روز به روز برایم سخت تر کرد. ولو این که در سال های اخیر حتی بارها به این فکر افتادم که اصلا نوشتن و در واقع مکتوب شدن دغدغه های ذهنی کسی مانند من چه ارزشی دارد؟ چرا باید دیگران داستان های مرا بخوانند؟ می گفتم شاید مضحک است آدم این قدر خودش را جدی بگیرد.

فکر می کردم و می کنم که برای نوشتن چیزی بیش تر از تخیل یا استعداد نیاز است. تجربه زیسته آدم دست کم آن قدر باید زیاد بشود که خود آدم بتواند روی بن مایه بعضی از دیدگاه هایش اصرار بورزد. الان هم در خودم یک داستان نویس نمی بینم اما همیشه دلم خواسته روزی دوباره تلاشم را بکنم.»

اگرچه در دوران رونق وبلاگ نویسی، اسپاتلایت وبلاگ معروفی بود اما علیدوستی خیلی زود، دست از وبلاگ نویسی شست. اما چرا؟ در خبرها آمده بود که به دلیل حمایت از اصغر فرهادی وبلاگ علیدوستی فیلتر شده، اما علیدوستی دلایل دگیری به جز فیلتر شدن را برای کنار گذاشتن وبلاگ نویسی بر می شمارد: «حذف نوشته های وبلاگ بعد از مطلب مربوط به حواشی پیش آمده برای فیلم «جدایی»، دلسردم نکرد؛ تمام نوشته ها را برگرداندم و روی سایتی شخصی گذاشتم که هنوز هم هست.
منتها به مرور و با شهرتی که وبلاگ به دست آورده بود از آن راحتی که در نوشتن داشتم مرحوم شدم. خواه ناخواه وقت نوشتن خودم را در حال احتیاط و حسابگری می دیدم، چون هرچه را می نوشتم بعضی از روزنامه ها مستقیم در ستون های شان کار می کردند. بدون این که بخواهم انگار ستون نویس شده بودم و ناچار به رعایت قواعد کاری بودم که نیت اصلی من نبود.
دلیل دیگرش هم برخی حوادث جاری آن دوران بود. بعد از سال ۱۳۸۸ سخت بود نوشته ها رنگ و بوی آن چه را جامعه از سر می گذراند نداشته باشد.

برای ادامه دادن نیاز بود بتوانم خودم را به کوچه علی چپ بزنم و برخورد لوکسی با نوشتن داشته باشم که من آدمش نبودم. مدتی به مستعارنویسی روی آوردم اما خود نگرانی ای که مستعارنویسی به همراه داشت به ترمزهایی که هر روز بیش تر می شدند اضافه کرد. برای همین رفته رفته وبلاگ نویسی برایم کم رنگ و نهایتا متوقف شد.» این را گفت از او پرسیدم:

الان که به آن نوشته ها نگاه می کنی، چه داوری ای درباره شان داری؟

داستان هایم برایم غیرقابل خواندن اند و حس می کنم بعضی یادداشت های وبلاگ هم نثرشان دِمُده است؛ اما تجربه ام در وبلاگ نویسی تجربه ای موفق بود. وبلاگ نوشتن برای من تسکین دهنده بود. از تمرین نوشتن به تمرین فکر کردن هم بدل شده بود و کیفیت زندگی ام را بالا می برد. وقتی متنی می نوشتم و در وبلاگ می گذاشتم، احساس خوشبختی می کردم. اگر بازیگری فنی بود که دست به آموختنش زدم و تلاش کردم آن را به بهترین نحو انجام دهم، نویسندگی ابزاری بود که با آن ذهنم را آماده نگه دارم. راهی بود برای یادگرفتن این که صدای فکرت باید قابل ارائه باشد، چون باید بتوانی پای آن بایستی. اما چنان که اشاره کردم، متاسفانه پس از آن تجربه ها، خیلی کم می نوشتم. بعد از آن هم اعتماد به نفس لازم را نداشتم تا دوباره شروع به داستان نویسی کنم.

اما علیدوستی خیلی زود توانست جایگزینی برای نوشتن داستان پیدا کند؛ او به ترجمه رو آورد. اولین تجربه اش داستان بود از آلیس مونرو. چنان که تعریف کرد، یک توفیق اجباری، او را به ترجمه واداشت. علیدوستی داستان این تجربه را چنین برایم تعریف کرد: «سال ۱۳۸۶ بود. مانی حقیقی به همراه اصغر فرهادی در حال نوشتن فیلم نامه «کنعان» بودند. مانی حقیقی چند سال پیش از این تاریخ، داستانی از آلیس مونرو با عنوان «تیر و ستون» در «نیویورکر» خوانده بود.

 ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

حالا می خواست فیلم نامه ای اقتباس شده از آن به همراه فرهادی بنویسد. مانی مشکل زبان نداشت اما چون برایش مهم بود فرهادی تسلط کامل روی داستان پیدا کند ترجیح می داد داستان ترجمه شود. از من که وقت بیش تری داشتم خواست ترجمه اش کنم. گفت کیفیت ترجمه برایش مهم نیست و همین که ماجرا به فارسی برگردانده شود، کافی است.

بعد از این که ترجمه ام را خواند گفت داستان های مونرو تاکنون در ایران ترجمه نشده. حیف است، چرا تو این کار را نکنی؟ من هم وسوسه شدم.

آخرین کتابی که آن زمان از مونرو چاپ شده بود «فراری» بود. چهار مجموعه از داستان هایش را خواندم و نهایتا هفت داستان را از بین چهار مجموعه انتخاب و ترجمه کردم. معیارم جز سلیقه شخصی، قابلیت انتشار داستان ها با کم ترین ممیزی بود و این ها داستان هایی بودند که فکر کردم دست نخورده به چاپ می رسند. که البته ناشر دوتای آن ها را از نگرانی ممیزی فعلا کنار گذاشته که شاید روزی در مجموعه ای دیگر کارشان کنیم. آن چه ماند این پنج داستان بودند با نامی که ناشر برای کتاب پیشنهاد کرد: «رویای مادرم»، «صوت»، «کویینی»، «تیروستون» و «نفرت؛ دوستی، خواستگاری، عشق و ازدواج».

ناشر- همان آقای رمضانی عزیز نشر مرکز- تاکید کرد حتما کتاب نیاز به مقدمه دارد. پیشنهاد دادند که خودم یادداشتی درباره مونرو بنویسم. در پاسخ گفتم حالا حالاها به خودم اجازه چنین کاری را نمی دهم. جست و جو کردم و در «گاردین» مطلب مفصلی دیدم درباره مونرو. به نظرم یادداشت جامعی بود. ترجمه کردم و ابتدای کتاب گذاشتم.»

اولین مسئله تو در ترجمه، مهارت در زبان است. زبان انگلیسی را از کجا آموختی؟

پدر من، حمید علیدوستی، بین سال های ۶۵ تا ۶۷ در باشگاه های آلمان توپ می زد. سه تا شش سالگی ام را در آلمان گذراندم و آن جا به مهد کودک رفتم. به همین خاطر آلمانی را همزمان با فارسی یاد گرفتم. همین، در یادگیری زبان انگلیسی کمکم کرد. به غیر از یک دوره کلاس مقدماتی زبان انگلیسی در نوجوانی، کلاس دیگری نرفتم و خودآموز، این زبان را یاد گرفتم. با کمک خواندن کتاب های زبان اصلی و فیلم دیدن.

نثر آلیس مونرو دشوار است. همین اندازه زبان دانی برای ترجمه کافی بود؟

باید بگویم با کمال پررویی کتابی از مونرو را دست گرفتم. هنوز هم باورم نمی شود با چه جرئتی این کتاب را به عنوان تجربه اولم ترجمه کردم. با این که الان سطح زبانم بالاتر رفته اما می ترسم دوباره کتابی از مونرو برای ترجمه دست بگیرم. از سال ۸۷ من ترجمه «رویای مادرم» را شروع کردم. تقریبا هر زمانی که جلوی دوربین نبودم، پشت کامپیوتر مشغول ترجمه آن کتاب بودم.

نشر مرکز کتاب را خواسته بود اما بی نهایت سختگیری می کرد؛ که نهایتا این سختیگری به نفع من شد. ترجمه و ویرایش های متعدد آن سه سال طول کشید. سطح زبانم بعد و قبل این مدت با هم قابل مقایسه نبود. همان روزها یک نفر در ساختمان انتشاراتی به من گفت: «از کجا معلوم این کتاب را خودت ترجمه کرده ای؟» همان جا فهمیدم خودم را با چه طرز فکری درانداخته ام. آن قدر این جمله به من فشار آورد که قبل از درآمدن کتاب آیلتسم را گرفتم. با نمره ۸٫  دست گوینده  جمله درد نکند!

چقدر به فرهنگ لغت رجوع می کنی؟

خیلی زیاد! از چند جور فرهنگ لغت استفاده می کنم؛ معمولا دو- سه جور. یک فرهنگ چاپی و یک فرهنگ آنلاین برای ترجمه، و بعد از نسخه اول قطعا می روم سراغ فرهنگ های انگلیسی به انگلیسی مختص به زبان عام یا فرهنگ شهری برای- به اصطلاح معمارها- نازک کاری.

ترجمه نهایی «رویای مادرم» را به کسی هم نشان دادی؟ مثلا مترجم دیگری؟

جز ویراستار اولیه کتاب که آقای پیام یزدانجو بودند، مانی حقیقی دوباره کتاب را خواند و راهنمایی کرد، یک بار هم خانم گلستان محبت کردند و خواندند.

علیدوستی کار ترجمه را با برگرداندن دو داستان از اورهان پاموک و نیکول کراوس ادامه داد؛ دو داستانی که در «همشهری داستان» منتشر شد. داستان کراوس با عنوان «نقاش های کوچک» همزمان شد با دومین کتاب ترجمه علیدوستی. او به سراغ دومین رمان این نویسنده لهستانی الاصل امریکایی با عنوان «تاریخ عشق» رفته بود.

نیکول کراوس چهل و دو ساله، که سال ها گزارشگر «نیویورکر» بود، با نوشتن گزارش هایی درباره بلوک شرق اروپا شهرتی برای خود دست و پا کرد و پس از یک مجموعه داستان، با رمان «تاریخ عشق» توجه بسیاری از منتقدان را برانگیخت. از علیدوستی پرسیدم:

چه شد که به نیکول کراوس علاقه مند شدی و ویژگی «تاریخ عشق» چه بود که ترجمه اش کردی؟

«تاریخ عشق» درواقع دومین رمان نوشته کراوس است و مشهورترین کارش. این کتاب را پنج- شش سال پیش برای من سوغاتی آوردند. خیلی دوستش داشتم. رمانی بود پیچیده، پر از قصه های کوچک و البته داستانی درباره چند نسل که از طریق ادبیات به هم پیوند می خوردند. لحنی شوخ و البته همزمان تلخ داشت.

 ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

داستان با روایت نویسنده گمنامی به نام لئوپلد گورسکی آغاز می شد؛ نویسنده ای که خانواده اش را در زمان جنگ جهانی  دوم و توسط نازی ها از دست داده بود. به موازات آن با یک نویسنده دیگر آشنا می شویم به نام صوی لیتوینف که رمان نوشته به نام «تاریخ عشق» که مادر یکی دیگر از راویان داستان، آلما، آن را ترجمه می کند.

کراوس در این رمان با نویسنده های بزرگ هم شوخی می کند. مثلا ایزاک بشویس سینگر پسر لئوپلدا ست که سال ها از دیدن او محروم مانده و حالا برعکس پدر، نویسنده مشهوری شده. یا خورخه لوییس بورخس که مشتری ثابت کتاب فروشی محقری است که «تاریخ عشق» را پشت ویترین دارد. همچنین رمان ساختار خطی متعارف را می شکند و چندین صدا را در کنار یکدیگر و در درون هم تلفیق می کند.

در این کتاب، شخصیت های مختلف، از نسل های متفاوت به هم متصل می شوند. این نکته های جالب برای این که تصمیم به ترجمه این رمان بگیرم کافی بود. مشغول کار روی رمان بودم که «همشهری داستان» متوجه علاقه ام به کراوس شد و ترجمه «نقاش های کوچک» را پیشنهاد داد. با کمال میل پذیرفتم، چون این داستان هم بخشی از رمان بعدی اوست که مشغول ترجمه اش هستم.

«تاریخ عشق» رمانی است درباره فقدان و از دست دادن عشق؛ روایتی است از عشق پرشور صوی لیتوینفِ نویسنده به دختری به نام رزا، و عشق قدیمی لئوپلد به آلما؛ دختری که از کودکی به او دل می بندد اما تقدیرشان به جدایی است.

ترجمه چنین رمانی با این درون مایه را ترانه علیدوستی در زمانی آغاز می کند که خود به بازیگر یکی از پرشورترین روایت های عاشقانه در سینما و تلویزیون بدل شده بود. علیدوستی می گوید که ترجمه «تاریخ عشق» همزمان بوده است با آغاز فیلم برداری سریال «شهرزاد». از او پرسیدم:

بین این ترجمه و آن بازی نسبتی هم هست؟

شاید جالب باشد که بگویم روایت عشق شورانگیز این کتاب و حس و حالی که از آن گرفتم، تاثیر زیادی روی بازی سریال شهرزاد داشت. متاسفانه در فرهنگ هنرهای نمایشی امروز ما، نمایش عشق آتشین چیز دون شانی به نظر می رسد. به نظر می رسد تلخی شیک است و نشانه فرهیختگی، و عشق آسان و درک شدنی لابد خیلی پز ندارد. برای همین جای نمایش عشق در اغلب فیلم های ما خالی است و در نتیجه من بازیگر هم این را کم تمرین کرده ام. حال و هوای این رمان خیلی در بازی شهرزاد به من کمک کرد.

پس این بار ترجمه، کمک کرد به ایفای نقش؟

بله! در حقیقت ترجمه به ایفای نقش کمک کرد و ایفای این نقش به شناخت بیش تر من از مردم. نه این که پیش از این شناختی وجود نداشت، اما شهرزاد کار من را به مردمی معرفی کرد که الزاما مخاطب بالقوه من نبودند. همیشه بازیگر فیلم هایی بودم که بیش تر، سینماروها دنبال شان می کردند تا توده مردم. احتمالا از این به بعد هم همین خواهدبود. اما با شهرزاد انگار به جهان دیگری هم وارد شدم.

اما ترجمه های علیدوستی چندان برای او بی دردسر هم نبوده است. پس از انتشار «رویای مادرم» در سال ۱۳۹۰ که با استقبال مواجه و به سرعت تجدید چاپ شد، او این بار نه سیمرغ جشنواره فجر و یا تندیس خانه سینما بلکه دو جایزه کتاب فصل وزارت فرهنگ و ارشاد در بخش ادبیات خارجی و نیز جایزه پروین اعتصامی را به خانه برد. جایزه کتاب فصل را علیدوستی در رقابت با آثار مترجمان قدیمی چون بهمن فرزانه و سیروس ذکاء دریافت کرد. پس از آن چندین یادداشت تند و تیز درباره این جایزه و ترجمه علیدوستی در مطبوعات به چاپ رسید.

منتقدان نوشتند که استقبال از این ترجمه ها نه به خاطر سطح ترجمه مترجم آن، بلکه به خاطر معروف بودند مترجم آن است. از این نوشتند که ترجمه های علیدوستی شایستگی لازم را برای این همه استقبال و جایزه ندارد. این نقدها را ترانه علیدوستی در میان گذاشتم و از او پرسیدم:

همواره این نگاه انتقادی به بازیگران سینما و دیگر سلبریتی ها وجود داشته که چرا پا به عرصه های مختلف می گذارند. چرا این خطر را کردی؟

اول این که هیچ کس نمی تواند فرد دیگری را از تجربه جدید و یادگیری فن نو در زندگی منع کند. هنرها و فنون «مال» کسی نیستند، همان جور که کسی نمی تواند صاحب «انگیزه ها»ی ما باشد. دوم این که ملاک باید کیفیت کار باشد، آن است که باید نقد شود، وگرنه این که من در زندگی ام اول چه کاری را کرده ام ودوم چه کاری را، به چه درد منتقد می خورد؟

سوم این که من منتقدان را درک می کنم. چرا؟ چون من هم از سهل انگاری و بی کیفیتی در تجربه های مشابه برخی دوستان بازیگر و هم حرفه ام عصبانی ام؛ که بسیاری مواقع آثار خلق شده شان در هنرهای دیگر، از داستان و عکاسی گرفته تا نقاشی و سفال سازی بی کیفیت است. اما این جا سوال دیگری پیش می آید: تجربیات خود هنرمندان تجسمی و ادبی و غیره، همیشه باکیفیت است؟ همیشه بهتر از کارهایی است که ما کرده ایم؟ الزاما نه. پس بهتر است ذهنیتی که حرفه ها را با بعضی نام ها سند می زند کنار بگذاریم و به جای این حرف ها دنبال ارتقای کار خودمان باشیم.

هسته اصلی نقدها به ترجمه تو، این است که بازیگری و نباید به فعالیت دیگری بپردازی.

متاسفانه هنوز ذهنیتی سنتی نه تنها در عمق روان توده مردم، بلکه میان نخبه های جامعه هم وجود دارد: به رغم ادعای شان هنوز هم بازیگر را دلقک یا مطرب می دانند. بازیگر نباید فعالیتی انجام دهد که حاکی از ادعا داشتن اش باشد، وگرنه حرص در می آورد. اگر زن باشد که دیگر بدتر. اگر یک کارگردان حرفی داشته باشد به نظر کسی عجیب نیست و تشویقش هم می کنند اما عین همان حرف را اگر بازیگر بگوید، نخبگان ته دل شان حس می کنند او گنده تر از دهنش حرف زده.

ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

در یک کتاب فروشی شاهد بودم که فردی آمد و از فروشنده پرسید کتاب ترانه را دارید؟ منظورش «تاریخ عشق» به ترجمه ترانه علیدوستی بود.

بله! این هم هست، من هم کتمان نمی کنم. چون بازیگر هستم، تعدادی آدم که عقل شان به چشم شان است هم ممکن است کتابی را فقط به خاطر اسم من بخرند. اما این هیچ خطری را متوجه مترجمان حرفه ای نام آشنا و مخاطبان حرفه ای کتابخوان نمی کند.

کتابخوان واقعی هیچ وقت گول نام من را نمی خورد و به صرف دیدن نام من، از خریدن کتاب های مترجمان اصیل این مملکت، دست نمی کشد. با ترجمه های من، مترجمانی چون فرزانه طاهری و عبدالله کوثری مخاطب شان را از دست نمی دهند. مخاطب آنها قدر آنها را می داند. و اگر بنا باشد برای بار دوم هر ترجمه ای از من را به دست بگیرد، حتما این منم که باید کارم را به آن مرتبه ای که از نظر او قابل قبول است رسانده باشم.

پس از این که اعلام شد برنده جایزه کتاب فصل برای ترجمه «رویای مادرم» شدید، یکی از مترجمان با اشاره به بهمن فرزانه که در آن سال کتابی در میان نامزدها داشت یادداشتی نوشت با این مضمون که ترجمه فن است نه هنر و نیازمند تجربه کسب کردن به مرور زمان است و انتقاد کرد که چگونه یک مترجم جوان جایزه گرفته است.

در عین این که از ته قلبم شرایط سخت مترجمان و شکایت هایی را که از بازار کتاب دارند درک می کنم و به آن ها حق می دهم، به هیچ عنوان نمی پذیرم که اصل انتقاد متوجه شخص من باشد. مگر من گفته ام به من جایزه بدهند؟ والله اصلا انتظارش را هم نداشتم. این اولین کتاب من است و حتما ایراداتی دارد. کما اینکه کتاب صدمم هم اگر بود ایراداتی داشت.

توقع داشتم نقدهای خیلی تندی بشنوم. اما هر کس نقدی داشت باز بر می گشت به هنرپیشه بودن من. هم از تجدید چاپ شدن چندباره «رویای مادرم» متعجب شدم، هم از دو جایزه ای که برایش گرفتم. اگر به نظر می آید کیفیت ترجمه در حد این جوایز نیست به نظرم داوران هستند که باید پاسخگو باشند.

من آدم سختگیری هستم و برای کارم، چه بازیگری چه ترجمه، زحمت می کشم. سهل انگار نیستم و توقعم از خودم بالاست. تا تمام تلاشم را نکرده باشم راضی نمی شوم. با ادبیات بزرگ شده ام، نوشتن را تمرین کرده ام، به زبان هم مسلطم؛ یعنی شرایط اولیه مترجم بودن را دارم. این که در وضعی هستم که به کارم توجه می شود چیزی نیست که لازم باشد از آن خجالت بکشم کاری است که شده. این اقبال روی میزان تلاش من تاثیر نمی گذارد بنابراین توقع دارم روی نقد کارم هم تاثیر نگذارد.

این واکنش ها و انتقادات ناراحت کننده بود؟

نه واقعا! گفتم که، درک می کنم. همان طور که گفتم توقع برخوردهای منفی تری هم داشتم. روی هم رفته جو مثبت بود. برای اولین تجربه های من خیلی مثبت بود.

نویسندگان محبوبت؟

گفتنش سخت است؛ از معاصران: جاناتان فرانزن؛ زیدی اسمیت؛ جومپا لاهیری؛ همسر همین نیکول کراوس، جاناتان سفرن فوئر؛ اورهان پاموک؛ جعفر مدرس صادقی و ابراهیم گلستان.

تاثیرگذارترین کتابی که خوانده ای؟

«جاودانگی» اثر میلان کوندرا. دوست دارم یک بار دیگر این رمان را پس از سال ها بخوانم.

کتابی که دوست داشتی ترجمه کنی؟

«موزه معصومیت» اورهان پاموک. انگلیسی آن را خیلی سال پیش خواندم. زمانی که تازه درآمده بود و خود موزه هم هنوز افتتاح نشده بود. یادم است کتاب را که تمام کردم بلند شدم رفتم به آشپزخانه که تنها باشم و یک ربع گریه کردم. نمی دانم از غمناک بودنش گریه ام گرفته بود یا از زیبایی اش. اما دیدم قابل ترجمه نیست. مطمئن بودم که باید بیش تر کتاب را سانسور کنم.

کار بعدی ات را برای ترجمه انتخاب کرده ای؟

بله! رمان «خانه بزرگ» که سومین رمان کراوس است و نسبت به «تاریخ عشق»، سیاه تر و سنگین تر و البته سخت تر است.

در پایان حرف هایش، علیدوستی تاکید کرد که بیش از پیش می خواهد در کنار بازیگری به کار ترجمه بپردازد. گفت که مترجمی را دوست دارد چون با ترجمه است که عطش نوشتن در او فروکش می کند: «ادبیات برای من مهم است. عاشق کلمات هستم. کنار هم گذاشتن شان برای من لذت بخش ترین کار است.

وقتی ترجمه می کنم عطش جمله سازی و خیال پردازی ام فروکش می کند و جای خالی نوشتنرا کم تر حس می کنم. این که جمله نویسنده اصلی را رمزگشایی می کنی، و سعی می کنم لباس زبان خودت را به آن بپوشانی خیلی قشنگ است. شاید بازیگری هم همین باشد ساز و کارش: ترجمه نقش به زبانی که همه درک کنند. هر چه هست از این که بخشی از دلمشغولی ام شده خوشحالم، به زندگی ام معنای بیش تری می دهد.»

فرصت تبلیغات

تبلیغات متنی

استخدام در وب نگین
 
   

کانال اختصاصی وب نگین در تلگرام

پاسخ