فردوسی پیرو چه مذهبی بوده است؟

18

پژوهشی درباره مذهب فردوسی طوسی

حسن انصاری:

درباره مذهب اعتقادی فردوسی، شاعر بزرگ حماسه سرای ایرانی تاکنون تحقیقات متعددی سامان گرفته است. برخی او را زیدی مذهب و برخی اسماعیلی و برخی نیز از شیعیان امامی و حتی دیده شده است که برخی وی را سنی دانسته اند. قول اخیر البته هیچ اعتباری ندارد و نمی توان بر آن شاهدی از شاهنامه و یا روایات اندک تاریخی درباره فردوسی ارائه کرد. زنده یاد استاد عباس زریاب خویی در مقاله ای که در سالهای پایانی عمر ایشان منتشر شد و بنابر بحثی که درباره مقدمه شاهنامه و ابیات الحاقی و اصیل آن پرداختند، تلاش کردند فردوسی را به عنوان یک اسماعیلی مذهب معرفی کنند. بنابر گزارش چهار مقاله نظامی عروضی، در دوران فردوسی، در دربار محمود غزنوی، فردوسی را کسی می دانسته اند که رافضی است و بر مذهب معتزلیان. این می تواند بدین معنا باشد که فردوسی بر مذهب زیدی و یا امامی بوده است (و حتی با تسامح می تواند منطبق بر اسماعیلی بودن او هم باشد، بسته به اینکه چه تفسیری از این دو اصطلاح از سوی آنان مد نظر بوده است). در اینجا من قصد ندارم درباره مذهب فردوسی تحقیق تازه ای را ارائه دهم؛ تنها قصد من نقد مطالبی است که استاد محترم و دانشمند برجسته آقای دکتر احمد مهدوی دامغانی در این باره در مقاله ای ابراز داشته اند ودر آن با ذکر شواهدی سعی در اثبات این امر داشته اند که فردوسی امامی مذهب بوده است. طبعا بهترین راه برای تشخیص هویت مذهبی فردوسی، مطالعه دقیق مقدمه شاهنامه و نیز بررسی روایات صحیح تاریخی درباره فردوسی، تاریخچه سرودن شاهنامه و مناسباتش با محمود غزنوی است. در این میان باید به دقت روایات افسانه آمیز را از روایات تاریخی جدا کرد و ابیات الحاقی را از ابیات اصیل شاهنامه بازشناخت. یکی از مسائل قابل اعتنا البته بررسی تصویری است که در زمان فردوسی و یا تا چند نسل بعدتر، از او و شاهنامه وی از نقطه نظر مذهبی وجود داشته است و از این نقطه نظر داوری درباریان محمود غزنوی درباره او و شاهنامه اش و نیز داوری های نویسنده چهار مقاله و یا نویسندگان شیعی مانند عبدالجلیل قزوینی و یا سراینده علی نامه از داستانهای شاهنامه و شاهنامه سرایی البته باید مورد توجه قرار گیرد (برای این مورد اخیر، نک: مقاله ممتاز دانشمند برجسته عصر ما آقای دکتر شفیعی کدکنی درباره منظومه علی نامه). در زمان فردوسی البته هم تشیع زیدی و هم تشیع امامی و هم مذهب اسماعیلی در خراسان و شهرهای مهم آن چون نیشابور حضور و ظهور داشته اند. اما بی تردید آنچه مسلم است برای تعلق مذهبی فردوسی به هر یک از این سه مذهب شیعی نیاز به قرائن قوی داریم. از میان این سه مذهب، تشیع امامی البته در عصر فردوسی در خراسان حضور کم رنگتری داشته است و ارتباط عقاید امامیه خراسان با امامیه قم و بغداد در دوران فردوسی تاکنون به درستی مورد مطالعه قرار نگرفته است. درست است که یکی از احتمالات قوی درباره کسی که از سوی مخالفان سنی (به معنای عام کلمه سنی که شامل حنفیان و کرامیان و دیگر مذاهب سنی می شود) در آن دوران به “رفض” و “اعتزال” متهم می شود، می تواند مذهب امامی باشد، اما باید به این نکته هم توجه داشت که معلوم نیست که اتهام زنندگان و بدخواهان فردوسی چه تصویر و معنایی از “رفض” در سر داشته اند و نیز از “اعتزال”. سنیان گاه در آثارشان حتی سنیان متمایل به اهل بیت و کسانی که نوعی تشیع را در محبت اهل بیت معتقد بوده اند، صرفا برای اتهام زنی رافضی خوانده اند. نگاهی به کتاب لسان المیزان ابن حجر عسقلانی مؤید چنین نظری است. گاه راویانی متهم به رفض شده اند که در جای خود روایاتی هم در مناقب مشایخ سنیان روایت می کرده اند. زیدیان نیز در پاره ای از منابع حدیثی و رجالی سنی گاه متهم به رفض شده اند؛ هم به دلیل اینکه تعریف روشنی از “رفض” در آن دوران وجود نداشته و هم به این دلیل که این مفهوم نیز همانند مفاهیم دیگر دستخوش تحول بوده و هم به این دلیل که اصولا نقطه نظر اتهام زنندگان همواره یکسان نبوده و تازه انگیزه ها هم متفاوت بوده است؛ افزون بر اینکه زیدیان هم خود دچار تحولات عقیدی در زمینه بحث امامت (همانند سایر بحثها) بوده اند. “رفض” نیز مانند اتهام به “غلو” طیف های مختلفی را شامل می شده و مفهوم شناوری بوده است؛ کما اینکه در مورد اصل اتهام به اعتزال هم باید بدین نکته تفطن داشت که اعتزال چیزی بوده و آنچه اتهام زنندگان از آن مقصود داشته اند، چیزی دیگر. نویسندگان سنی بسیاری از مواقع میان اعتزال و جهمی گری و حتی عقاید فلسفی داشتن خلط می کرده اند و البته گاه این خلط و خبطها انگیزه های اتهام زنی سیاسی و اجتماعی و برای حذف طرف مقابل هم داشته است. استاد مهدوی در مقاله خود صرفا به دسته محدودی از آنچه درباره “رفض” در منابع فرقه شناسی اشاره شده است پرداخته و به کلی نسبت به گستره معنایی آن در منابع تاریخی و رجالی و کلامی غفلت ورزیده اند؛ علاوه بر اینکه روایت ایشان از معنای “رفض” در منابع فرقه شناسی هم ناقص و با بی دقتی توأم است و از آن جمله آنچه درباره رافضی خواندن زید و زیدیان دوران زید بن علی و قیام او از یکی دو منبع نقل کرده اند که اندکی تأملی در آن نشان می دهد که استاد محترم در این مورد تحقیق لازم را برای چنین بحث مهمی به دست نداده اند. از دیگر سو، برای اینکه استدلال کنند که رافضه صرفا شامل امامیه می شود و زیدیان در منابع سنی داخل در شمار رافضه نیستند، عقایدی را به زیدیه به صورت مطلق نسبت داده اند که اندک تأملی در آن بحث نشان می دهد که استاد توجه نداشته اند که زیدیان هم یک گروه مشخص تاریخی با دسته ای از عقاید یکسان در طول تاریخ و در دورانهای مختلف نبوده اند و صرفا مراجعه به چند کتاب فرقه شناسی نمی تواند برای درک عقاید زیدیه درباره امامت کارساز باشد. زیدیان آثار مستقل خود را درباره امامت داشته اند و تمام موضوعات وابسته به نص و وصایت و رفض خلفای متقدم در این کتابها به بحث گذارده شده و در دورانهای مختلف زیدیان گرایشات مختلفی در این موضوعات داشته اند. تازه میان زیدیان نقاط مختلف در این باره اختلاف نظر وجود داشته و مکتبهای مختلفی از زیدیان در ایران و عراق (و البته یمن) وجود داشته و نمی توان به طور کلی درباره آنان و صرفا با استناد به چند گزارش کتابهای فرقه شناسی و آن هم ناقص و بریده از هم حکم جزمی کرد و شاهد آورد که زیدیان اهل “رفض” نبوده اند. جالب اینکه استاد مهدوی باز بر اساس همین تصویر نادرست و ناقص از زیدیان، آنان را غیر معتقد به مفهوم واقعی “وصایت” و “وصی” دانسته و گفته اند که که آنچه از مفهوم “وصی” در شاهنامه آمده است صرفا با آن مفهومی از “وصی” سازگار است که امامیه بدان معتقد بوده اند. طبعا این امر بدین دلیل است که استاد تصویری تک بعدی از مفهوم “وصی” و نیز تحولات عقاید زیدیان و امامیه و دسته بندی های مختلف میان طیفهای گوناگون زیدیان و امامیه دارند. در میان زیدیه، بر خلاف تصور استاد مهدوی، عموما چنین بوده است که “وصی” در مورد حضرت امیر به معنایی به کار می رفته است که نزد شیعیان امامی هم در آن معنا عموما به کار می رفته و در ابیات فردوسی در این خصوص چیزی نیست که مانع از این شود که او را از این نقطه نظر امامی و نه زیدی فرض کنیم. وانگهی اساسا کاربرد “وصی” در مورد حضرت امیر بسیار ریشه دار تر و کهنه تر از پیدایش فرقه های مذهبی در تحولات تاریخی آنهاست و به ویژه باید به نقش شاعران شیعی، در معنای عام این کلمه از میان زیدیان و شیعیان کیسانی متقدم در این باره تأکید کرد؛ کما اینکه در اسنادی که از شیعیان سده های دوم و سوم در میان طیفهای مختلف شیعی عراق و خراسان در اختیار داریم به روشنی پیداست که آنچه فردوسی از این مفهوم مراد می کرده، در ادبیات کهن شیعی ریشه دارد. البته همانطور که گفتم تعبیر “وصی” در مورد حضرت امیر و یا به طور کلی مباحث امامت نزد شیعیان از تحول معنایی برخوردار بوده و گاه زمینه ساز بحثهای دیگری هم می شده که نمونه های آن را در میان غلات شیعی نیز می بینیم (آنچنانکه فی المثل در کتابهایی مانند اثبات الوصیه منسوب به مسعودی می بینیم و چنانکه در جای دیگری در همین وب نوشت ثابت کرده ایم، تحریری است از کتاب الأوصیای ابو جعفر الشلمغانی که علائق غالیانه روشنی داشته است؛ دست کم در دورانی از زندگانیش). نکته جالب اینکه استاد مهدوی، تعدادی از شاعران عرب را نام برده و از اشعارشان درباره به کار گیری اصطلاح “وصی” بهره گرفته اند که بی تردید آن شاعران امامی مذهب نبوده و اصلا متعلق به دوران آغازین تشیع اند و یا وابستگی آنان به تشیع زیدی و یا کیسانی در کتابهای تاریخی مورد تأکید است و در این باره جای شک و شبهه نیست.
از دیگر سو، استاد مهدوی به این نکته اشاره کرده اند که هیچگاه زیدیه و معتزله زیدی مذهب خود را در شمار روافض قرار نمی داده اند و تنها امامیه را مصداق رافضه می دانسته اند. این امر البته در جای خود درست است، اما ایشان به این نکته توجه نداشته اند که زیدیان طبیعی بوده است که خود را رافضی نخوانند، چرا که در اصل، این نام و شهرت جنبه توهینی و اتهامی داشته و زیدیان و به ویژه زیدیانی که ایشان از کلام آنان شاهدی بر این موضوع آورده اند سعی داشته اند خود را از صف “روافض” خارج کنند؛ بگذریم از اینکه در این قسمت از مقاله، استاد مهدوی دچار سهوی شده و قاضی عبدالجبار را یک زیدی معتزلی خوانده اند، ظاهرا به این دلیل که در شرح اصول الخمسه مباحث امامت بر طبق مبانی زیدیه تحریر یافته است (ص ۵۹۳، از حاصل اوقات)، در حالی که شرح اصول الخمسه از عبدالجبار نیست، بلکه “تعلیق” و شرح گونه ای است بر متن آن از یک شاگرد زیدی قاضی معروف به مانکدیم که در بحث امامت، صرفا مطالب خود را مطرح کرده و اصلا آن بخش ربطی به قاضی عبدالجبار ندارد (برای این مسئله، نک: مقاله دانیل ژیماره درباره شرح اصول الخمسه و نیز مقالات نویسنده این سطور در سایت بررسیهای تاریخی).
به هر حال تصویری که استاد مهدوی از امامیه و زیدیه و معتزله در این مقاله عرضه کرده اند ، تصویری است ناقص و غیر تاریخی؛ درست به همین دلیل هم نتوانسته اند در بحث از “وصی” و نیز بحث از عدم امکان رؤیت باری تعالی (به مناسبت بیت معروف فردوسی؛ به بینندگان آفریننده را …) و نسبت میان “رفض” و اعتزال” و نیز بحث از ابیاتی از شاهنامه که در آنها از خلفاء ستایشی به عمل آمده (با توجه به بحثهایی که درباره الحاقی بودن این دسته اخیر از ابیات هست)، به درستی تحولات تاریخی را در نظر بگیرند و فی المثل از “شیعیان دوازده امامی” در سده دوم نام برده اند که روشن است نمی توان این تعبیر را در سده دوم به کار گرفت (نک: ص ۵۹۳) و یا اینکه بر اصطلاح “وصی”، معانی و استلزاماتی تحمیل کرده اند که صرفا ناظر به عقاید دورانهای بعد و یا تفسیرهایی است که در سده های بعدی از آن شاید در برخی گرایشها وجود داشته است؛ مثل اینکه اصل این کاربرد را در سده های اولیه رواج آن به مفهوم تسلسل امامت و اوصیاء در سلسله اوصیای انبیاء و امامان تسری داده اند (و در ۱۲ وصی) و به صورت تلویحی اظهار فرموده اند که اعتقاد به وصایت و “وصی” شامل و حاوی اعتقاد به عصمت، نص جلی بر دوازده امام، افضلیت حضرت امیر و نفی امامت مفضول است (ص ۵۶۴) و بعد تصریح فرموده اند که “شیعیان زیدی مذهب به دو مسئله عصمت و نص اعتقاد ندارند” (ص ۵۶۴) و با ارتباط دادن بحث های مختلف امامت با واژه “وصایت”، ابراز فرموده اند که “زیدیه مطلقا در امامت به وصایت و عصمت و افضلیت قائل نیستند و امامت را حسب الوصیه در فرزندان حضرت سید الشهداء حسین بن علی – صلوات الله علیه- تا امام دوازدهم منحصر نمی شمرند” ( ص ۵۷۵) و بنابراین از دیدگاه ایشان نباید به کار گیری “وصی” در کلام فردوسی را برخاسته از عقیده زیدی او دانست؛ این در حالی است که بحث ما در ابیات فردوسی درباره به کار گیری اصل اصطلاح “وصی” است و آن معنایی است که فردوسی از آن در پیش زمینه ابیات خود اراده کرده است؛ وانگهی چرا باید معنا و مقصود از “وصی” را شامل تمامی معانی و عقاید یاد شده فرض کرد، در حالی که این اصطلاح خود تحول معنایی ویژه خود را داشته و باید در هر جا دید که مقصود و مراد چه بوده و در چه ظرف زمانی بیان شده است؛ افزون بر اینکه از کجا ایشان چنین استنباطی را داشته اند که لفظ وصی شامل همه این معانی و مباحث تئوریک است؟ مسئله عصمت و افضلیت چه ارتباطی با اصل مسئله وصایت دارد و از آن عجیبتر مسئله “نص جلی” است که اظهار فرموده اند عدم اعتقاد به آن با اعتقاد به وصایت به مفهومی که فردوسی از واژه وصی اختیار کرده ناسازگار است، این در حالی است که بحث نص جلی و یا خفی بحثی است فرع بر اصل پذیرش وصایت که دلیل بروز آن بحث هم در میان زیدیه و امامیه مسائل دیگری بوده که هیچ ربطی به اصل مسئله پذیرش “وصایت” نداشته است و آگاهان به خوبی از زمینه های آن بحث در کتاب الشافی سید مرتضی و متکلمان زیدی و امامی دیگر آگاهی دارند. از دیگر سو به چه دلیلی استاد مهدوی زیدیان را بی اعتقاد به “وصایت و عصمت و افضلیت” دانسته اند (ص ۵۷۵). واضح است که زیدیان نه تنها به وصایت درباره حضرت امیر (ع) معتقد بوده و از نخستین مروجان این اندیشه در تاریخ تشیع عراق بوده اند، بلکه همواره بر افضلیت آن حضرت تأکید داشته و کتابها درباره وصایت و نص و افضلیت نوشته اند که متأسفانه استاد از همه این کتابها غفلت ورزیده اند و تنها ظاهرا چند گزارش ناقص و غیر دقیق منابع فرقه شناسی و یا مشهورات بی اصل منبع ایشان بوده است؛ خاصه اینکه تحولات اعتقادی در میان زیدیه را در نظر نگرفته اند. درباره عصمت حضرت امیر هم همین سخن را باید تکرار کرد. زیدیه همواره بر عصمت حضرت امیر تأکید داشته و بر آن استدلال می کرده اند؛ گو اینکه در تفسیر آن گاه اختلاف نظری داشته اند که تازه این امر مربوط به دورانهای بعدی است. جالب اینکه حتی ابو العباس حسنی، دانشمند و متکلم زیدی سده چهارم قمری عراق و ری معتقد بوده که عصمت درباره سایر امامان (یعنی امامان زیدی) هم لازم است، البته با تفسیری خاص که از عصمت در مورد سایر امامان ارائه می داده است. وانگهی زیدیه نه تنها به عصمت حضرت امیر معتقدند، بلکه عصمت را به “اهل بیت” به عنوان کل هم سریان می دهند و مبنای آنان در مورد حجیت اجماع اهل بیت هم همین است و کتابها در این باره نوشته اند. باری تفاوت زیدیه با امامیه در این است که زیدیه بحث نص جلی/ و یا خفی و یا عصمت را به حضرت امیر و بسیاری از آنان به حسنین (ع) محدود می کنند و به امامان از نسل فاطمی که با ابراز دعوت و بیعت به امامت می رسند، سریان نمی دهند؛ گو اینکه حتی در این موارد هم گاه بحث از افضلیت مطرح بوده و بحثهای بسیاری در کتابهای امامت آنان موجود است درباره اینکه اگر دو امام ادعای امامت کنند و یکی افضل باشد باید چه کرد و یا اینکه امامت مفضول چه حکمی دارد؟. زیدیه، عقایدی هم درباره موضع درست در برابر خلفای متقدم بر حضرت امیر در همین ارتباط دارند، که البته ربط مستقیمی با اصل تئوری آنان درباره نص و افضلیت و عصمت حضرت امیر ندارد. به هر حال به نظر می رسد استاد مهدوی برای اثبات تشیع امامی فردوسی که البته در جای خود می تواند محل دفاع قرار گیرد، مرتکب اندکی جفا بر زیدیان و مهمتر از آن اصالت و قدمت و عمومیت مفهوم “وصی” در میان عامه شیعیان دوران نخستین شده اند و نتیجه بحث ایشان این شده که تعبیر “وصی” صرفا مورد پذیرش تشیع امامی بوده که این البته نادرست است و بی تردید گستره اعتقادی بدان بسیار وسیعتر از تشیع امامی و کهنسالتر از آن است.
نکته آخر اینکه آنچه درباره مذهب فردوسی، از نقطه نظر بحث از “وصی” قابل استناد است، به فرض اینکه زیدی بودن او را چنانکه استاد مهدوی ادعا کرده اند، منتفی سازد، همچنان این نکته را از دایره امکان خارج نمی کند که فردوسی اسماعیلی مذهب بوده است، چرا که تشیع امامی و اسماعیلی در اصل موضوع امامت و وصایت و “وصی” دقیقا همفکر بوده اند و اختلافات آنان درباره امامت به مسائلی فراتر از اصل بحث پذیرش “وصی” مربوط بوده است.


 

video

از تهران تا پاریس: با شاهرخ مسکوب

  شاهرخ مسکوب کارش را در ادبیات با ترجمه شروع کرد و ظاهراً اولین کتابی که ترجمه کرد رمان مهم و درخشان «خوشه‌های خشم» جان…

 

فرصت تبلیغات

تبلیغات متنی

استخدام در وب نگین
 
   

کانال اختصاصی وب نگین در تلگرام

پاسخ