نویسنده: محمد تاج احمدی

نگاه به حمایت ِ غیرقابل ِ توجیه امروز امریکا از حکومتهای ِ دیکتاتوری عربی نکنید؛ مدعیان دمکراسی در قرن بیستم کارشان همین بود: حمایت از دیکتاتورها برای تامین منافع شان در هرجا که بشود، از کشورهایی آسیایی مثل ایران و عربستان گرفته تا دولتهای افریقا و امریکای لاتین

سیا به نهادهای امنیتی تحت امر این حکومتها مشاوره میداد و در سرکوب آزادیخواهان به حکومتهای استبدادی کمک میکرد. خیلی از اسناد مربوط به آن سالها هنوز محرمانه اند.
زمانی که چگوارا به بلوغ اجتماعی رسید, امریکا همچنان از منطق حمایت از خودکامگان دفاع میکرد و درمقابل معدود اعتراضات ِ روشنفکران میگفت «وقتی مردمان این کشورها خودشان دمکراسی و آزادی را نمیفهمند ما کاری نمیتوانیم انجام دهیم!». ارنستو چگوار یکی از کسانی بود که در سالهای زعامت آیزنهاور بر امریکا این منطق غلط ایالات متحده را به اکثریت مردم امریکای لاتین و حتی آسیا فهماند!
او برای غرب خطرناک شده بود. چه اینکه میدیدند، جوانها به تقلید از چگوار، کفش کلاه میکنند و با سلاح و مشی چریکی به جنگ خودکامگان میروند! از ایران گرفته تا مبارزان رژیم آپارتاید در افریقای جنوبی و استقلال طلبان ایرلندی. این منش در قرنی که آرمانگرایی و اصلاحات انقلابی سکه ی رایج محافل سیاسی و روشنفکری محسوب میشد، برای بلوک غرب که در گرفتاری جنگ سرد دست و پا میزد، بسیار خطرناک بود.
دیدار چگوارا با برادران کاسترو در مکزیک اما نقطه عطفی بود در دوران مبارزاتی چه. او تمام امریکای لاتین را درنوردیده بود و مثل برادران کاسترو قبول داشت که فقر و فلاکت مردم امریکای لاتین محصول حمایت مستکبرین امریکایی (بعدا شد امپریالیسم جهانی) از دیکتاتورها ست. کاستروها هم همینطور فکر میکردند. این اتفاق نظر باعث شد که «چه» دل به دریا بزند و هراه اعضای جنبش موسوم به ۲۶ ژوئیه با تنها ۸۲ مبارز به خاک کوبا بزنند و ژنرال باپتیستا را رسوا کنند. آنها میگفتند، آبرویشان را میبریم! یا کشته میشویم، یا سرنگون شان میکنیم.

آن جمعیت کوچک ِ ۸۲ نفره، آنقدر به خود و آرمانشان ایمان داشتند که روز روشن به کوبا رفتند. در همان ابتدای کار نیروی هوایی آنها را دیده بود. پس برای زنده ماندن، وسائل خود را در محل ورود گذاشتند و در دو گروه فرار کردند. ۲ روز تمام بدون آذوقه در حال گریز و اختفا بودند. روز سوم همدیگر را پیدا کردند و با تجدید قوای موقت به کوهستان سیه‌را مائسترا رفتند. آنها اگر قصد مبارزه داشتند، باید از همانجا کار را شروع میکردند. و چنین نیز شد. در این کوهستان با ارتش باتیستا درگیر شدند! این نبرد ۲ سال تمام ادامه یافت. از آن ۸۲ نفر فقط ۱۲ تن زنده ماندند! بعدها در جها از این ۸۲ نفر الگوها گرفته شد. گروهی از چپهای ایرانی نیز آنها را مجاهدانی حسینی خواندند!
پس آن به جنگل زدن و مبارزه را از همانجا آغازیدن برای خیلی از گروههای آرمانگرا یک آلترناتیو شد. راه حلی که البته همه جا موثر نیست ولی همجا جذاب است!
این رخداد هرچند که خیلیها را مشتاق و متهور کرده بود، سیا و سایر دیکتاتورهای همراه بلوک غرب  را ترساند.
در کریسمس سال ۱۹۵۹ دیکتاتور کوبایی به یک کریسمس پارتی رفته بود! از همانجا و در همان آغازین روزهای سال ۱۹۶۰ مردم کوبا صدا خردشدن استخوانهای دیکتاتور را شنیدند! قیام کردند و دیکتاتور را فراری دادند. سال جدید را مردم کوبا در آزادی جشن گرفتند.
برخلاف فیدل که سرش گرم حکومت شده بود، چه آرام و قرار نداشت. او میدید که مردمان سایر بلاد امریکای لاتین بی تاب آزادی هستند.پس برای ترغیب آنها به آزادی میکوشید. خیلی اهل پشت میز نشستن و ادا اطوارهای دیپلماتیک نبود، حتی در مقابل دیدگان میلیونها نفر در سازمان ملل.

سرانجام تقریبا همان بلایی که بر سر وی آوردند برای آزادیخواهان دیگر نیز تکرار شد. او در بولیوی با طرفند حکومت و ترغیب گرفتار شد. بعد گفته شد که سیا او را زنده میخواست اما بارریه نتوس دستور مرگش را داد.

عاشقانه های یک چریک:

مرد جذابی همانند چه میتوانست دل هرزنی را بدزد، او بغیراز دو همسرش هیلدا گادئا و آلیدا مارچ دلباخته کم نداشت. هرچند دوتایشان رسانه ای شد. اولی تاراما بود. وقتی در سال ۱۹۶۶ چه‌گوارا و همرزمان چریکش به بولیوی رفتند تا در جنگل‌های آن کشور آتش انقلاب سوسیالیستی را برافزوند، تامارا هم تصمیم می‌گیرد به جنگل برود و اگر لازم شد، در کنار چه‌گوارا کشته شود.ابتدا چه نگذاشت او به جنگل بیاید اما بعدتر با افشای هویتش مجبور شد فرار کند، سرانجام در روز ۳۱ اوت ۱۹۶۷ گرفتار میشوند. چند هفته بعد هم خود چه را شکار میکنند. اما پیش از مرگ چگوارا اتفاق جالبی افتاد

خولیا کورتز، دخترک زیبای ۱۹ ساله، آخرین شهروند غیرنظامی بود که او را زنده دید. خولیا این دیدار را به وضوح به خاطر می‌آورد. او در یک نظر دلباخته چه‌گوارا شده بود. پس از سال‌ها وقتی واپسین عشق چریک را برای روزنامه «گاردین» روایت می‌کند هنوز آتش آن نگاه در وجودش زبانه می‌کشد.

کاریزمای چه این زن را هم گرفته بود. او در گفتگویی که با گاردین داشت اعتراف کرده بود: ««چه» آن مرد وحشی و بی‌رحمی نبود که به ما باورانده بودند. نه. در چشم من او یک انسان زیبا، جوانمرد، و فرهیخته بود. باور ندارم هرگز هیچ‌کس دیگری مثل او در دنیا پیدا شود. هرگز.»
مرگ قهرمان آزادیخواهی در نیمه ی دوم قرن بیستم. تبدیل به معضلی برای امریکاییها شد. آنها به شیوه ی خود چگوارا را به جهانیان برگرداندند! البته بدون خطر و خاصیت! اینبار در قالب یک برند تجاری. چه تبدیل به مردی ریشو و جذاب با کلاهی چریکی شد که روی تی شرت، روی پوستر رو جلد کتاب و لیوان و حتی رو دیوارهای شهر میشد، دیدش! اما دیگر خطری برای امریکا نداشت.
خاصیت عموسام همین است. دشمن خطرناک خود را میکشند. بعد از وی اسطوره میسازند. اسطوره ای سرمایه ساز بیخطر و بی خاصیت!
چه فرقی میکنند، چند پوستر چند لیوان چند فیلم و چند عکس از چه در جهان منتشر شود. مهم اینست که فقط همان تصویر بماند! جان گرفتن آن تصویر خطرناک بود!
بعدها مردم کشورهای مختلف هرکجا چنین کسانی میدیدند او را با چگورامقایسه میکردند. در منطقه ی ما چگوارا «احمد شاه مسعود» بود. اونیز امروز برای خیلیها قهرمان است. اما فقط یک قهرمان عصری و نوستالوژیک

اگرچه به مرور مشخص شد، خیلی از جوانهایی که پوستر چه را میخریدند و تی شرتهایش را میپوشیدند، نه مرام وی را میشناختند، و نه حاضربودند مانند او بیتاب مرگ باشند.

با این حال هنوز هستند، کسانی همچون آریل دورفمان شاعر و نویسنده ی شیلیایی که به ته مانده کاریزما و محبوبیت چگوآرا گوشه چشم امیدی دارند:«شرایط ناعادلانه و نابرابرِ وحشتناکی که دهه‌ها قبل باعث شد «چه» سفرش را به‌سمت گلولۀ تقدیر و عکسِ در انتظارش در بولیوی آغاز کند. قدرتمندانِ زمین باید حواس‌شان را جمع کنند: پسِ این تی‌شرت‌هایی که سعی کرده‌ایم او را محصورشان کنیم، چشمانِ چه‌گوارا همچنان بی‌قرار مشتعل‌اند.»

نقل ترجمه ها از (بهرنگ رجبی و نسترن توکلیان)

فرصت تبلیغات

تبلیغات متنی

استخدام در وب نگین
 
   

کانال اختصاصی وب نگین در تلگرام

پاسخ