کشته شدن در افغانستان یک عادت شده

0
هفته نامه کرگدن – افشین داورپناه: تلاشی برای فهم فرهنگی افغانستان؛ این نوشته می کوشد توجه خواننده را به نکاتی جلب کند که در فهم فرهنگی بهتر کابل (افغانستان) معمولا در حاشیه بوده و کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

انفجار و ویرانی برج های تجارت جهانی به عنوان نماد ورود جهان به دوره ای جدید معرفی شده است. این نمادپردازی به پشتوانه قدرت رسانه ها و سیاستمداران غربی، چنان پرهیاهو و پرسر و صدا انجام شده که مجالی برای نمادپردازی دیگر رخدادهای مهم جهانی باقی نگذشته است. گویی هیچ یک از رخدادهایی چون سقوط صدام، تخریب مجسمه های بودا، کشتارهای نسلی در آفریقا و… از دیدگاه این هژمونی، قابلیت نمادپردازی ندارد.

«کابل» سوژه ای است که می توانست به عنوان نمادی جهانی مطرح باشد؛ نمادی از مصیبت ناتوانی در فهم دیگری، ناکارآمدی نظام جهانی در تحقق صلح و ضعف های جدی ایده «دولت- ملت» تلقی کرد؛ نمادی از ویرانی مغموم یک جغرافیای فرهنگی! شهری با معانی نمادین متضاد! شهری که همچنان امید در تاریکی خیابان های غبارگرفته، خسته و مضطرب آن کورسو می زند؛ اما هیچ یک از مصائب ۲۰ سال گذشته کابل، حتی برای ساکنان این کشور نیز نتوانست به عنوان رویدادی نمادین (تاثیرگذار و تاریخ ساز) نقش ایفا کند.
 مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود
گوی ما (افغانستانی ها و بقیه خاورمیانه ای ها) نیز قدرت نمادسازی و نمادپروری خود را از دست داده ایم. نمادپردازی، حاصل فهم و تحلیل مفاهیم و ایجاد زنجیره ای به هم پیوسته از مفاهیم است که در زمینه ای فرهنگی رخ می دهد. گویی ما در فهم و تفهم فرهنگی کم و بیش ناتوان شده ایم چندان که خودمان را نیز فهم نمی کنیم و اختلال در تنظیم رابطه مان با جهان (به مثابه دیگری یا دیگران) نیز ناشی از همین کم فهمی، بدفهمی و نافهمی است؛ چیزی که فجایع، ناکامی ها و مصیبت های خاورمیانه به طور اساسی از آن ناشی می شود.
کابل (و افغانستان) را نیز باید نمونه ای زنده و ملموس از این بدفهمی و ناتوانی دانست.  در دهه های اخیر، جنگ، کشت و کشتار و حملات انتحاری پی در پی در کابل، معمولا به سطح یک رخداد سیاسی تقلیل پیدا کرده است بدون آن که ریشه های فرهنگی آن مورد توجه قرار گیرد و عموما به همین دلیل است که بیشتر تلاش های ملی، منطقه ای و جهانی برای بهبود اوضاع آن، ناکام مانده است؛ متاسفانه نهایتا راه حل همه مشکلات افغانستان به تلاش برای تقسیم بهتر قدرت، راه اندازی مکانیزم های دموکراتیک و کمک های مالی ختم شده است.
این بدفهمی یا نافهمی فرهنگی نه تنها در موضوع افغانستان، بلکه در رخدادهای سایر جهان نیز به طور دائم در حال تکرار است و به همین دلیل است که تلاش برای حل مسائل کابل، به نمادی برای امیدوار بودن به حل سایر چالش های جهان تبدیل شده است. این نوشته می کوشد توجه خواننده را به نکاتی جلب کند که در فهم فرهنگی بهتر کابل (افغانستان) معمولا در حاشیه بوده و کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

مقدمه: از این عروس تا آن عروس!

دوازده سال پس از استقلال افغانستان یعنی در سال ۱۹۳۳، اقبال لاهوری در سفری که به کابل داشت و در سفرنامه ای که از این دیدار به شعر سرود، به تمجید از کابل پرداخت: «شهر کابل خطه جنت نظیر/ آب حیوان از رگ تاکش بگیر» و بعد در زیارت مزار «بابر گورکانی» در باغ بابر کابل، چنین سروده بود: «هزار مرتبه کابل نکوتر از دهلی است/ که آن عجوزه، عروس هزار داماد است» و البته، اقبال پس از ورود به شهر کابل و قدم زدن در آن، ظاهرا از اوضاع اجتماعی آن دیار اظهار تاسف کرده بود و گفته بود اگر از این شهر به خیر بگذرم و جان سالم به در ببرم، خدا را شاکر خواهم بود: «می کنم صد سجده آن دادرس/ گر رسم با خیریت لاهور پس»
اگر دهلی، روزگاری «عروس هزار داماد» نامیده شده بود و شهر کابل در مقایسه با آن، زیباتر، خوش تر و دلبرتر توصیف شده بود، اینک پس از هشت دهه از آن روزگار، کابل را باید «دامادِ عروس مُرده» یا «عروسی با خواستگاران یکی از دیگری بدتر» دانست! نزدیک به چنین تعبیری را «محمدکاظم کاظمی»، شاعر افغانستانی ساکن ایران، درباره کابل چنین به کار برده است: «شام است و آبگینه رویاست شهر من/ دلخواه و دلفریب و دل آراست شهر من// دلخواه و دلفریب و دل آراست شهر من/ یعنی عروس جمله دنیاست شهر من// از اشک های یخ زده آیینه ساخته/ از خون دیده و دل خود خینه ساخته// اندوهگین نشسته که آیند در برش/ دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش».
 مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود
حملات انتحاری دو هفته اخیر در کابل، بار دیگر نام این شهر را برای ساعاتی، به تیتر اول رسانه های جهان تبدیل کرد؛ اما حتی تکرار پی در پی حملات انتحاری کابل در طول یک هفته نیز نتوانست واکنش های جدی منطقه ای و جهانی در پی داشته باشد. نوعی بی خیالی در واکنش به حملات تروریستی اخیر کابل چه در مطبوعات و چه در موضع گیری های جهانی و منطقه ای مشهود بود.
واقعیت این است که پیش از شعله ور شدن آتش جنگ در سوریه و عراق، موضوع افغانستان به موضوعی جهانی تبدیل شده بود (جهانی شدن امنیت افغانستان) اما اینک برخلاف سال های ابتدایی قرن بیست و یکم (سال های ۱۹۸۵- ۲۰۱۰) جامعه جهانی حساسیت های پیشین خود را به افغانستان از دست داده است.
برای خبرگزاری ها و بنگاه های خبرپراکنی نیز، کشت و کشتار در افغانستان به خبری سوخته، غیرجذاب و تکراری تبدیل شده است که دیگر نمی تواند مانند سابق، هیجان و جذابیتی برای مخاطبانش داشته باشد.
شدت و حدت خبرهای سوریه و عراق، رنگ و رویی برای خبرهای افغانستان باقی نگذشته است. درواقع، افغانستان دیگر موضوع و دغدغه اصلی امریکا، اروپا و حتی برخی کشورهای عرب منطقه نیست؛ اولویت (منافع) اصلی برای آن ها گوشه ای دیگر از خاورمیانه (سوریه، عراق، لبنان و فلسطین) است.

ژورنالیسم، ما و افغانستان؛ سطح فهم ما از موضوع

بهتر است برای شروع، فعلا رسانه های فرامنطقه ای و بین المللی را ندیده بگیریم و فقط به واکنش مطبوعات و رسانه های ایرانی در واکنش به وقایع اخیر کابل نگاه کنیم. صبح چهارشنبه دهم خرداد، ۹۰ نفر در یک حمله انتحاری در کابل کشته و ۱۶۴ نفر زخمی شدند؛ دو روزبعد، عده ای از مردم در اعتراض به ناامنی موجود در کابل و ناتوانی نیروهای امنیتی در برقرار امنیت در کابل و افغانستان، تظاهرات کردند؛ در درگیری بین نیروهای امنیتی و تظاهرکنندگان، پنج نفر کشته و بیش از ۱۰ نفر زخمی شدند و بار دیگر، در مراسم خاکسپاری یکی از کشته شدگان در تظاهرات کابل، مجددا حملاتی انتحاری انجام شد که ۲۰ کشته و ۱۱۹ زخمی بر جای گذاشت.
واکنش مطبوعات ایرانی، چه در بخش دولتی و چه در بخش غیردولتی، عموما خونسردانه و در حد مخابره خبرهای مربوط به این وقایع بود. فقط مخابره خبرهایی از چنین انفجارهای! این بار حتی، هیچ کس تحلیلی از این فجایع ارائه نمی کرد، حتی تحلیل های موسوم و دم دستی همیشگی نظیر این که: احتمالا این حملات با حمایت پاکستان انجام شده است یا این که: وقوع چنین انفجاری نشان دهند ناتوانی دستگاه های امنیتی در کابل است و نظایر آن…
 مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود
ظاهرا کابل، نه فقط برای ما که برای سایر مردم جهان نیز، صرفا یک سوژه خبری است؛ جایی که نزدیک به دو دهه است خبرهایی درباره سقوط آن، بمباران، کشتار و ترور می شنویم؛ اما از شهری با جمعیتی بیش از سه  میلیون نفر سکنه (طبق آخرین آمار در سال ۲۰۱۶)، چیز دیگری نمی دانیم و نمی بینیم!
همه زندگی شهری مردم این شهر به کلیدواژه هایی چون جنگ، ترور، انتحار و ناامنی فروکاسته شده است. مردم، در این نوع از برخورد ژورنالیستی، دیگر دیده نمی شوند؛ آنچه شنیده می شود، صدای بمبی است که منفجر می شود و هر چقدر صدای این انفجار بیشتر باشد، ارزش خبری آن بیشتر است.
نوع فهم مردم و برخی سیاستمداران از موضوع افغانستان و مواجهه آن ها با این موضوع نیز در حد همین برخورد ژورنالیستی باقی می ماند.
ما ایرانی ها، به عنوان مردمی که نزدیک ترین قرابت فرهنگی را با افغانستان داریم، از افغانستان و به ویژه از کابل چه می دانیم؟ دایره بحث را کمی محدودتر کنیم؛ اهالی فرهنگ و روشنفکران و مفسران سیاسی ایران، از کابل چه می دانند؟
تعداد کتاب های قابل اعتنا که در طول این سه دهه در ایران و درباره افغانستان نوشته شده است از تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کند. به تصویری که از افغانستان و افغانستانی ها در سینمای ایران ارائه شده است توجه کنید: فیلم های «مزار شریف» (۱۳۹۳)، «گلچهره» (۱۳۸۹)، «فرشتگان قصاب» (۱۳۸۹) و همچنین فیلم های «سفر قندهار» (۱۳۷۹)، «پنج عصر» (۱۳۸۱) و «بودا از شرم فرو ریخت» (۱۳۸۶)- که البته این سه فیلم آخر، نه در ایران که در خارج از ایران و توسط خانواده مخملباف تولید شده است؛ فیلم هایی هم هستند که در افغانستان و با موضوع افغانستان ساخته نشده است اما محوریت داستان درباره مهاجرت افغان ها به ایران است.
 مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود
فیلم هایی چون «بایسیکل ران» (۱۳۶۹) یا «باران» (۱۳۷۸)، «آخرین ملکه زمین» (۱۳۸۴) و «من بن لادن نیستم» (۱۳۹۱)؛ فیلم های داخلی ایران را چه از نظر موضوعی و چه از نظر قدرت ساخت، با فیلم هایی مقایسه کنید که در خارج از ایران و با موضوع افغانستان ساخته شده است. نتیجه این مقایسه، اصلا خوب نیست. در این میان، رسانه ملی و در مجموع رسانه های دولتی، در اتخاذ رویکرد فرهنگی در قبال افغانستان و آگاهی بخشی و همگرایی فرهنگی، ضعیف ترین نقش را ایفا کرده اند.

تقویت «دیگری سازی» بین ما و افغانستان

برخلاف عراق که بسیاری از ایرانی ها در ۲۰ سال اخیر به آن مسافرت کرده و اوضاع و احوال مردم و شهرهای آن جا را از نزدیک دیده اند، سفرهای متقابل به افغانستان نه ممکن بوده و نه چندان عملی و تصویر ذهنی عموم ایرانی ها از افغانستان به تصویری که آن ها از افغانستانی های ساکن در ایران دارند محدود می شود- به طور مشخص، کلیشه هایی که در فرهنگ عمومی از کارگران افغانستانی وجود دارد- و اندک خبرهایی که از رسانه های ایرانی دریافت می کنند؛ خبرهایی از کشت و کشتار و ترور تا کشت خشخاش و تریاک!
رسانه های دولتی یا خصوصی، به ندرت، تصویری واقعی از پیشینه تاریخی، پیوندهای فرهنگی مشترک بین ایرانی ها و مردم افغانستان یا زندگی روزمره در افغانستان نمایش داده می شود مبتنی بر سیاست ورزی، منافع سیاسی منطقه ای یا صرفا ملاحظات امنیتی است بدون کوچک ترین رویکرد فرهنگی. آن هم با کشوری که تا یک قرن پیش، بخشی از آن همچنان جزو ایران بود و همچنان بخشی از ایران فرهنگی به شمار می آید. (هرات در سال ۱۲۳۶ شمسی از ایران  جدا شد) مردم افغانستان، در این سال ها روز به روز برای ما به یک «دیگری» تبدیل شده اند.
فقط کافی است به دیدگاه عمومی و رابطه عموم ایرانی ها با افغانستانی های مهاجر به ایران دقت کنیم؛ مهاجرانی که گاه بیش از سه دهه از زندگی آن ها در جوار ما می گذرد، رابطه ای ضعیف، گاه کاملا سوگیرانه و نابرابر است؛ فرایند «دیگری سازی» که از زمان جدای هرات از ایران و سپس تاسیس دولت- ملت در ایران (با آغاز دوران پهلوی) و بعد از استقلال افغانستان آغاز شده بود، در چند دهه اخیر، سرعت و شکل جدی تری به خود گرفت.
ریشه های مشترک فرهنگی در دیپلماسی دو کشور عملا به فراموشی سپرده شد و هرگز از این ظرفیت فرهنگی استفاده نشد. تشکیل دولت- ملت که در ایران منجر به شکل گیری یک همگرایی بین اقوام ایرانی شده بود، در افغانستان- براساس شرایط ایجاد شده- منجر به بیدارشدن صدای سهم خواهی های چالش برانگیز قومی- مذهبی شد.
 مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود
اقوام هزاره، پشتون، تاجیک، ترکمن، قزلباش، آیماق، براهویی، بلوچ، نورستان، پامیری و… و گروه های دینی- مذهبی شیعه، اهل تسنن، یهودی ها، هندوها و سیک ها که قرن ها نسبتا با تسامح و تاهل در کنار هم و با کمترین تنش و چالش، همزیستی مسالمت آمیزی داشتند، پس از استقلال افغانستان و به تدریج مداخله شوروی و سپس عربستان و پاکستان، رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. ورود امریکا، متحدان او و نیروهای ناتو به افغانستان نیز معادلات را بیش از پیش دشوار کرد.
ایران از نظر سیاسی، آن هم به طور مشخص، به دلیل حمایت های مالی، توانست در مقاطعی، تاثیرگذاری هایی بر معادلات افغانستان (آن هم در منازعات و شرایط جنگی این کشور) داشته باشد، اما از نظر فرهنگی، تاثیری نداشت (اگر منصفانه تر نگاه کنیم، تاثیر فرهنگی ایران را باید حداقلی، تصور کرد؛ بخشی از مردم افغانستان که به عنوان آواره جنگی چندین سال در ایران زندگی یا تحصیل می کردند، پس از بازگشت به افغانستان، مروج فرهنگ معاصر ایران در آن کشور بودند). اجازه بدهید در ادامه، به موضوع افغانستان و کابل برگردیم و تلاش کنیم درباره شرایط و اوضاع این کشور و این شهر، بیشتر بدانیم و بفهمیم.

واقعیت ها از زندگی در افغانستان؛ سیاهی ها و سپیدی ها

افغانستان سال هاست که بیشترین مهاجران یا پناهجویان در جهان را به خود اختصاص داده است؛ طبق گزارش اکونومیست، در سال ۲۰۱۳، همچنان بیشترین پناهجویان جهان از افغانستان بوده اند. آمارها درباره امید به زندگی، چیزی می گویند و واقعیت ها افغانستان چیز دیگری می گویند؛ برمبنای داده های به دست آمده از گزارش برنامه توسعه سازمان ملل متحد در سال ۲۰۱۲، شاخص امید به زندگی در افغانستان ۴۹٫۱ بوده است، یعنی هر افغانستانی، عمری که برای خود تصور می کند و به آن امیدوار است، چیزی کمتر از ۵۰ سال است.
براساس همین گزارش، مطالعات سال های ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۲ می گویند، افغانستان در یک دهه گذشته بیشترین میزان توسعه انسانی را در میان کشورهای جنوب آسیا به خود اختصاص داده است؛ طبق این گزارش، افغانستان ۳٫۹ درصد، پاکستان ۱٫۷ درصد، هند ۱٫۵ درصد و سریلانکا ۰٫۷ درصد رشد در زمینه توسعه انسانی داشته اند.
شاخص توسعه انسانی براساس معیارهایی چون امید به زندگی، کیفیت نظام آموزشی، درآمد واقعی و سرانه درآمد ملی محاسبه و رقمی از صفر تا یک را در بر می گیرد. بدین ترتیب هرچه این رقم بیشتر باشد، دلالت بر وضعیت بهتر از نظر توسعه انسانی دارد.
با این رشد قابل توجه در توسعه انسانی، افغانستان در سال ۲۰۱۲ در جایگاه ۱۷۵ در میان ۱۸۷ کشور جهان قرار داشت اما این جایگاه در سال های بعد، باز هم سقوط کرد و افغانستان در سال ۲۰۱۴ نسبت به سال ۲۰۱۳، با دو پله سقوط در رتبه ۱۷۱ جهان قرار گرفت. با این حال، براساس گزارش اکونومیست در سال ۲۰۱۶، امید به زندگی در افغانستان به عدد ۶۲٫۶ افزایش یافته است.
 مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود
زندگی در افغانستان جریان دارد؛ در یک دهه اخیر، مکان های فرهنگی و تفریحی در شهرهای افغانستان با توسعه و رشد همراه بوده است؛ کابل به عنوان پایتخت افغانستان و یکی از امنیتی ترین و پرمخاطره ترین شهرهای جهان، همچنان پذیرای مهاجران از شهرها و روستاهای افغانستان است به نحوی که جمعیت آن از دو میلیون به بیش از سه میلیون در سال ۲۰۱۶ افزایش یافته است.
این در حالی است که بسیاری از ساکنان کابل، صبح وقتی برای کار از خانه خارج می شوند، نمی دانند که آیا شب به خانه برخواهند گشت یا نه؟ در چنین شرایطی، شبکه های مجازی، به ابزاری کارآمد و ضروری برای شهروندان تبدیل شده است؛ وسیله ای برای اطلاع رسانی درباره سلامتی افراد.

مرگ هیچ وقت عادی نمی شود

شاید دیگران تصور کنند با این حجم وسیع از مصیبت و کشت و کشتار که در دو دهه اخیر در افغانستان روی داده «مرگ» و «اندوه» به پدیده ای عادی برای ساکنان کابل یا افغانستان تبدیل شده است. واقعیت این است: «امید» چیزی است که هنوز در افغانستان به خوبی و به وضوح دیده می شود؛ در میان این همه هراس و ناامنی، گزارش ها در چند سال اخیر از افزایش کتابفروشی ها، کافی شاپ ها، کنسرت های موسیقی و همچنین افزایش اکران فیلم ها در کابل حکایت دارد؛ مراسم عروسی، همچنان با شادی های مرسوم و گاه چند روزه همراه است.
کابل براساس گزارش اکونومیست در سال ۲۰۱۶، در رده پنجمین شهر جهان از نظر سرعت رشد جمعیت قرار داشته است. براساس اطلاعات موجود، ۱۳۴ رسانه گروهی در ولایت کابل فعالیت می کنند (۳۰ کانال تلویزیونی، ۳۴ دستگاه رادیویی، ۱۴ روزنامه، ۳۷ هفته نامه، چهار نشریه دو هفته نامه، چهار نشریه ماهنامه، چهار مجله و هشت آژانس خبری)؛ علاوه بر آن، در سایر ولایات افغانستان نیز ۵۲ تلویزیون محلی و ۱۵۶ کانال رادیویی فعال وجود دارند. ۴۳۷ باب مدرسه ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان در این ولایت برقرار است. فقط ۲۶ دانشگاه در شهر کابل و در مجموع ۹۰ دانشگاه در همه افغانستان دایر است.
سکینه امیری، خبرنگار جوان ساکن کابل، در یادداشتی در این باره چنین می نویسد: «برخلاف آنچه گفته می شود، مردم افغانستان با انفجار و انتحار عادت کرده اند، این وضعیت، عادت به حالت موجود نیست بلکه در شهری با تهدید امنیتی مردم می کوشند زندگی کنند و امید را از دست ندهند.» (سایت خبرنامه افغانستان)
برخلاف تصور رایج، مردم، بی خیال و منفعل نیستند؛ آن ها درباره شرایط و وضعیت خود، تامل و اظهارنظر می کنند. تحلیل های رسانه های گوناگون را که به برکت دسترسی به رسانه های جدید فراهم شده است، می شوند و درباره آن بحث می کنند.
وقتی خبرنگاران دویچه وله، ساندرا پترزمن و بریگیته شولکه، از شهروندان کابلی می پرسند نظرشان راجع به اعزام سربازان بیشتر از طرف امریکا و کشورهای ناتو چیست، چنین پاسخ های می شنوند: «وقتی هیچ چیز تغییر نمی کند، اعزام سرباز چه تغییری می تواند به وجود آورد؟» ، «مهم ترین نکته این است که افغانستانی ها هم نظر شوند و دولت این کشور سرانجام به جای اختلافات گوناگون به کار آغاز کند»، «سربازان خارج چه می توانند بکنند، وقتی اجازه شرکت در درگیری را ندارند»، «ما باید سلاح گروه های نظامی را از آن ها بگیریم و نیروهای امنیتی خود را تقویت کنیم»، «ناتو در افغانستان با شکست مواجه شده، باید سربازهای سازمان ملل متحد را به افغانستان فرستاد»، «ما از جامعه جهانی ابتدا امنیت و بعد آموزش می خواهیم»؛ این ها جواب هایی است گوناگون و حتی متفاوت که نشان دهنده پویایی و مشارکت فکری شهروندان افغانستانی در مسائل افغانستان است، اما از بداقبالی آن ها، مسائل افغانستان چنان پیچیده شده و گاه چنان ریشه در خارج از این کشور  (پاکستان، عربستان و امریکا) دارد که فائق آمدن بر آن ها به راحتی میسر نمی شود.
مرگ در کابل هرگز عادی نمی شود

بدفهمی ها و کج فهمی ها همچنان سر جای خود قرار دارند

آبادی و آبادانی کابل، به عنوان نمادی عمومی برای افغانستان، در گرو فهم فرهنگی درست از موضوع افغانستان است. اگر چنین رویکردی را بپذیریم، مشکل افغانستان را به سطح یک مسئله هویتی (فرهنگی) ارتقاء داده ایم؛ این فهم نسبت فرهنگی (هویتی) باید هم از سوی شهروندان افغانستان نسبت به خود و هویتشان در قالب یک دولت- ملت و هم از سوی کشورهای منطقه و قدرت های فرامنطقه ای نسبت به واقعیت های افغانستان به دست آید.
امین سایکل (Saikel) استاد دانشگاه ملی استرالیا، در مقاله ای تحقیقی با عنوان «اسلام و غرب» به خوبی توضیح می دهد که امریکایی ها چگونه در چند دهه اخیر به دلیل نداشتن شناخت کافی از شرایط فرهنگی و سیاسی خاورمیانه و از جمله افغانستان، دچار اشتباهات مکرر شده اند؛ اشتباهاتی که عواقب وخیم آن ها نه تنها گریبانگیر کشورهای منطقه شده بلکه امریکا، اروپا و سایر جهان را نیز با بحران مواجه کرده است.
یکی از واقعیت هایی که درباره افغانستان (و کابل) باید مد نظر داشت، یکدست و یکپارچه تصور نکردن افغانستان است؛ پذیرش تنوع قومی و مذهبی شهروندان این کشور و توجه به وجود قدرتمند سنت ها و ساختارهای سنتی قدرت در جغرافیای فرهنگی- قومی این کشور؛ به این مثال ساده توجه کنیم؛ گارد ریاست جمهوری شخصی حامد کرزای به صورت پیمانکاری به یک شرکت امنیتی خصوصی امریکایی به نام «داین کورپ» سپرده شده بود؛ در یک تحلیل مردم شناسانه، باید بپذیریم که میزان اعتماد به نیروهایی قومیتی افغانستان چنان پایین بود که کرزای احتمالا در آن شرایط حتی نمی توانست به نیروهای پشتون که خود از آن ها بود اعتماد کند.
همچنین در قالب یک استدلال روشنفکرانه، می توانیم تصور کنیم که کرزای از گماردن پشتون ها به چنین اموری سر باز می زد مبادا غیرپشتون ها این کار را سوءاستفاده او از موقعیت خود برای واگذاری امور به پشتون ها تصور کنند و چنین کاری بر آتش اختلافات قومی بیفزاید! (توجه داشته باشیم که طالبان نیز به طور مشخص از قوم پشتون هستند و برخی از غیرپشتون ها در طول سیزده سالی که کرزای در راس قدرت افغانستان قرار داشت، او را به نرمش های غیرقابل توجیه در مقابل طالبان محکوم می کردند و ریشه چنین تسامحی را در هم قوم بودن کرزای با طالبان عنوان می کردند.)

کابلی دیگر باید ساخت

پروژه ساخت کابل جدید با حمایت بانک جهانی و طراحی فرانسوی ها و ژاپنی ها در ماه مارس سال ۲۰۰۹ به تصویب دولت افغانستان رسید. احداث این شهر جدید طبق برآوردهای اولیه، مبلغ ۸۰ میلیارد دلار هزینه دربر دارد؛ رقمی که خارج از توان افغانستان است و بدون کمک های خارجی امکان تحقق آن وجود ندارد. با وجود این، اندیشیدن به احداث کابل جدید را باید علاوه بر عزم دولت، نشانه ای ازیک خواست عمومی و ملی برای بازسازی افغانستان تلقی کرد اما به انجام این بازسازی بر ویرانه های موجود نمی توان چندان امیدوار بود.
این هدف، فضایی جدید و ساختاری نو می طلبد. ویرانه های موجود، جز ویرانی چیزی نیستند و نمی توان پایه های افغانستانی جدید را بر ویرانه هایی تا این حد خطرناک و ناپایدار استوار کرد. تعریف و بازتعریف هویتی از کابل (افغانستان) و تلاش برای فهم فرهنگی آن، زمینه لازم و ضروری برای بازگشت آرامش و آبادانی به این منطقه است.
تا هنگامی که فهم عموم شهروندان افغانستانی از افغانستان همان تصویر و تصوری باشد که اکنون وجود دارد و تا زمانی که فهم ما به عنوان دیگران (همسایه های افغانستان، امریکایی ها و اروپایی ها و…) که در اوضاع فعلی این کشور کم و بیش نقش هایی اساسی و تعیین کننده داشته ایم و داریم، همچنان براساس کلیشه های موجود و  کج فهمی های مرسوم باشد، نمی توان با بازگشت آرامش و آبادانی به کابل چندان امیدوار بود.

فرصت تبلیغات

تبلیغات متنی

استخدام در وب نگین
 
   

کانال اختصاصی وب نگین در تلگرام

پاسخ